Monday, June 29, 2009

انتخابات

راستش در مورد انتخابات خیلی ها که خیلی بیشتر از من وارد هستن نوشتن. من از طرفداران تحریم بودم که به دلایلی که داشتم واسه دوستای نزدیک نوشتم که این دفعه انتخابات خیلی فرق داره ولی خب راستش غیر از دو سه نفر کسی رو نتونستم همراه خودم کنم.


راستش سرنوشت خیلی تاریکی تو آینده نزدیک روبرمونه. اتفاقاتی که داشت میافتاد خیلی پیچیده شد. بطور خلاصه اگه بخام به این موضوع بپردازم قصیه از نظر من یه کودتای منطقه ایه. کودتایی که کشور های شیعه نشین سوریه، لبنان، جنوب عراق و ایران به سردستگی ایران (که میخاد اتمی هم بشه) و به همراهی پشت صحنه روسیه در حال شکل گیری بود. کل تلاشی هم که من راه انداخته بودم هم این بود که با رای دادن در نهایت (با توجه به شکل گیری نیروهای جدید در خاورمیانه) ا.ن روی کار میاد و هرچقدر که بیشتر رای داده بشه کردیت بیشتری برای سیستم تولید میشه.


سیستم در داخل میخاد که مجتبی روی کار بیاد و مرگ سیاسی خیلی ها هم تو این انتخابات معلوم شد که البته تو داخل این موضوع مهم نیست. مساله اصلی این بود که با هر دونه رای، یه کردیت به قانونیت (همون مشروعیت) سیستم در خارج داده میشه و این سناریو به این ترتیب ادامه میافت (طبق چیزی که پیش بینی میکردم ) که یه مقدار از مردم هم تظاهرات میکردن و قضیه تموم میشد و یه مشارکت 85 درصدی رو در پشت داشتن و سیستم اون بلند پروازی که داشت رو در مورد تشکیل امپراطوری هلال شیعی پیش میبرد.


به همین دلیل نمیخاستم کسی تو این سناریو بازی بخوره ولی خب موج هیجان سبز چنان بود که بازی ها نسبتن به هم ریخت. سیستم تفکری صدور انقلاب دنبال اینه که در داخل تا میتونه مردم رو سرکوب کنه (چون بازی انجام شد) و مجتبی رو بیاره سر کار (احتمالن تا چند وقت دیگه خامن.ه ای اعلام میکنه که مریضه و نمیتونه ادامه کار بده) و در خارج سردسته کشور های شیعه (سوریه، لبنان، و حنوب عراق) بشه و با تکیه به نیروی اتمیی که روسیه بهش میده به اون رویای هلال امپراطوری شیعه و صدور انقلاب تجسم بده.


اسراییل به سرعت داره واکنش نشون میده و میره به سمت اینکه بتونه بین خودش و هلال شیعه یه کشور سنی نشین به اسم فلسطین تشکیل بده که از هر نوع سپر دفاعی بهتره. چون بهترین حالت اینه که شیعه و سنی ها بیفتن به جون هم. مصر هم که احساس میکنه سردسته فرهنگی و ... عرباس با پول عربستان کل تلاششون رو میکنن که فلسطین دست شیعه ها نیافته (که البته نمیافته) ولی لبنان رو دارن از دست میدن که البته مهم هم نیست از دید اسراییل چون توازن قدرت سنی-شیعه به نفع اسراییل تموم میشه.


خلاصه اینکه تفکر هلال شیعی این بار شمشیرش رو نه تنها رو بسته بلکه دیگه به پشتوانه روسیه ( و حتی زمزمه میشه که انگلیس) میخاد یکی از متحجرترین سیستم های شیعی که تا حالا دنیا تجربه کرده رو به دنیا ارایه کنه. روسیه که داره حال میکنه چون فکر میکنه که با همدستی سیستم ارتجاعی شیعی میتونه به شریانهای حیاتی انرژی دست پیدا کنه و درنهایت میتونه چین رو کنترل کنه. این وسط در داخل بهترین گروه نه گروه رفسنجانی بود نه چیز دیگه، بهترین گروه ، گروه متحجر مصباح-مجتبی هستش که به خیال خام خودش میخاد همه ایران رو هزینه بده و سرزمین امام زمان رو (هلال شیعی) تشکیل بده.


رای دادن باعث میشد که دنیا حس کنه که ایرانی ها هم پشت سر این طرز تفکر هستش. ولی بعد انتخابات ه مقدار بازی ها به هم ریخت، من همه رو در یه طرف میدیدم و حتی فکر میکردم که موسوی هم طرفدار تولید هلال شیعی هستش ولی الان بعد تقریبن دو هفته یه مقدار شک کردم به اینکه همه طرفدار این موضوع باشن.


البته در بعد داخلی، کسایی مثل هادی غفاری، رفسنجانی و ... از بابت اینکه تا 2 سال آینده به سرعت نور از صحنه سیاست درو انداخته میشن و حتی امکان داره از ایران بیرونشون کنن و یا خونه نشینشون کنن ترسیدن و میخان تا اونجا که میشه پته ای خامن.ه ای رو بریزن رو آب ولی مساله اینه که تو این سالهایی که اینا خواب بودن، گروه مجتبی-مصباخ تا تونسته همه سنگر ها رو فتح کرده و میشه گفت که نفس های آخر سیستم چند-صاحبی رو داریم تجربه میکنیم.


به نظر میاد که توافقات زیادی با روسیه و یه کشور دیگه اروپایی انجام شده و خب درست یا خوب مردم دارن میبازن. این داد و هوار هایی هم که آخوندهایی مثل رفسنجانی و غفاری و کروبی و خاتمی و .... وقتی میگن " احساس خطر" میکنم ، خطر اینه که مجتبی میخاد بیاد سر کار و رس همه رو میکشه. اون چه که باباش نکرد این خواهد کرد!!

فقط هنوز بازی تموم نشده!! باید دید که لابی های مهم این ور دنیا چی فکر میکنن در مورد این بازی روسیه-شیعه.


یه خورده هم از این ور. ما خیلی خیلی از بابت کشته شدن این 150 نفر تو تظاهرات ناراحت هستیم و تونستیم به سهم خودمون تو دانشگاه و ... تجمعاتی رو شکل بدیم هرچند که مثل خیلی چیزای دیگه مورد سو استفاده ایرانی های اینجا قرار میگیره.

حرف خیلی زیاده ، اتفاقاتی که میفاته این روزا در ایران من رو یاد اوایل انقلاب میندازه و وحشی گری های کسایی مثل خلخالی و ....

دیدن اتفاقات این روزها، کشته شدن ها، شلیک های بی هدف به سوی مردم بی دفاع یاد آور روزهای بسیار سخت و شوک آور دوران کودکی منه. نمیدونم چرا سرنوشت این مردم انقدر سیاه شده. راستش حدسی که میشه زد اینه که این سرنوشت سیاه شد از روزی که ایرانی ها ذره ذره سرنشوتشون رو از دستای خودشون خارج کردن و سپردن به دست نماینده های خدا. نماینده های خدا هم بعد از مدت کوتاهی خدا رو اخراج کردن و شدن صاحب خدا.

باز هم خواهم نوشت. یه مقدار پراکنده شد اونم میشه گذاشت به حساب این که خیلی خیلی فکرم مشوشه. بعضی روزا هم حال و روز بد فیزیکیم هم اضافه میشه به همه چی.

دوست ندارم این نا امیدی و ناراحتی هام رو به شما هدیه بدم. شاید باید در اینجا رو ببندم و برم و روزی که تونستم خوب و خوشحال بشم برگردم و خبرتون کنم.

Monday, May 11, 2009

روز مادر مبارک


خب روز مادر تو همه دنیا جشن گرفته شد. از اون مادری بگیر که بجه ش رو جلوی چشمش میکشن تا اونی که داره توی سیستم تولید بمب های میکربی کار میکنه که یه روزی بریزن تو سر اون یکی مادر تو حلبچه که بچه به بغل بسوزه و خفه شه.


دنیا خیلی خر تو الاغ شده ما هم که مجبوریم به همه بگیم روز مادر مبارک!!!


.

زمین همه رو داره میچرخونه


چه بخایم و نخایم این زمین مستقل از همه چی هی دور خودش میچرخه و ما رو هم میچرخونه. این مرض نوشتن و ننوشتن هم مرضیه و اسه خودش. به استراترژی ظرف شستن میمونه. یه سری آدما هستن که تا غذاشوت تموم میشه ظرفاشون میشورن، یه سری هم میذارن یه خورده غذا از گلوشون پایین بره و بعد میشورن، تکلیف این دو دسته مشخصه. ولی یه سری هم هستن که نمیدونن باید کی بشورن و یه بار بعد غذا میشورن و یه سری هفته به هفته نمیشورن و خلاصه اوضاع قمر در برج عقرب میشه و این میشه که متنفر میشن از ظرف شستن. حکایت نوشتن ننوشتن من هم شده مثل ظرف شستن. با خودم میگم که خورد خورد مینویسم و میرم جلو ، هر چند کم ولی یه رد پا س. ولی انقدر کار میریزه رو سر آدم که نمیتونی جمعش کنی و ول میکنی. البته خب بیماری هم شاید دلیلی باشه هرچند که دلیل خوبی نیست.



این روزا یه کمی مقدار دارو هامو کم کردن ولی اثراتش رو بعد ز هفت ماه خیلی بیشتر رو بدن میبینم. توهم و مشکلات ذهنی این داروها رو اوایل باور نمیکردم ولی کم کم دارم ایمان میارم این دارو ها من رو در طولانی مدت میکشه واسه اینکه زود نمیرم. لایف اکسپکتنسی که اوایل تو بیمارستان بهم گفتن 15 تا 20 سال بود. ولی الان نمیدونم چی بگم :(



یه حس مرموزی بود وقتی بهم گفتن که با توجه با داروهات و بیماریت پیش بینی میکنیم 15-20 سال دیگه بتونی ادامه بدی و البته اونم درصورتیکه دوباره بدنت به خودش حمله نکنه. 15- 20 سال نه اونقدر کم بود که بتونه من رو سکته بده نه اونقدر زیاد که بگم خب اشکال نداره دیگه قبلش من مردم!!!! راستش من هر چقدر حساب کتاب کردم با خودم نتونستم لیست کنم کارهایی رو که باید بکنم تو این مدت.



خب من خیلی چیزا رو تونستم تو زندگی به دست بیارم، ولی مشکل همیشگیم این بود که اگه میخاستم ماشین داشته باشم بایستی از اول چرخ رو اختراع میکردم تنهایی و .... تا آخر ش که یه چیزی شبیه ماشین بدست میومد که همه شاید خنده شون میگرفت که تو این همه خودت رو به زحمت انداختی واسه این!!!!!!! شاسکول!



بدور از انصافه که نقش سه تا دوست خیلی خیلی نزدیک رو تو این قضیه نادیده بگیرم. یکیش که مادرم ه که خیلی آدم جالبیه(سلام مادر چطوری؟ خودم که میدونم چطوری، ولی گفتم بازم بپرسم شاید تغییری حاصل شد). شاید نتونه و زور و سواد و ایناش نرسه به کارای که کسی میخاد بکنه ولی اون چیزی رو که خودش داره بالای 90% هزینه میکنه و تو میبینی که یه نیروی سرشار از انرژی مثبت میگیردت تو آغوش و قدم هات رو میتونی برداری. حالا فکر کن که یه کار عجیب غریب باشه که هیچ کس دیگه بهش اعتقاد نداره ولی اون به درستی خود واژه خواستن و آرزو ه که اعتقاد داره.


یکشیم که من همیشه گفتم(بر خلاف خیلی از کسایی که میان تو وبلاگم و فحش های خار مادر مینویسن برام که من ال هستم و بل) خدا بوده برام که همیشه دستم رو گرفته حتی تو دنیایی که میشه حس لامسه داشت!



اون نفر سوم هم که خیلی باحاله!!! هیچوقت نمیاد این وبلاگ رو بخونه! ولی دوستی و معرفت و هر چی که اسمش رو بشه گذاشت و تا ته ته ته برام گذاشته. شاید یکی از مهمترین قسمت هاش هم این بوده که از آرزوهام تونستم برای یکی حرف بزنم و نخنده که هیچ بگه میشه!! و بعدش من خندم بگیره که آخه من خودم میدونم محاله و خنده دار تو چرا باور میکنی اوسکول!!!!! آخه آرزوهای من هم مثل خیلی از آرزوهای شماها انقدر دور و درازه و پیچ وا پیچه که بعضی وقتا از فیلم های تخمی-تخیلی هم تخمی-تخیلی تر میشه. ولی خب تا حالا نشده به هیچکدومش بخنده و مایوسم کنه، حتی وقتی داشتم میمردم گیر داده بود که : نه ، نمیشه تو اگه الان بمیری این آرزوهات رو که کسی به جات برآورده نمیکنه که، پس فعلن به تاخیرش بنداز!!!!


آخه یکی نبود بگه دبوانه من دارم میمیرم و همه دکترا هم منتظرن که تموم کنم که برن سر کار و زندگیشون اونوقت تو گیر دادی که کسی نیست که کارای من رو بکنه؟؟؟؟!!!!!! :))



ههههممممم..... اینم از معایب ننوشتن برای مدت طولانیه، انقدر مطلب جمع میشه که نمیشه جمعش کرد.

Thursday, March 19, 2009

بهاریه


داشت با هر زحمتی که بود جلو میرفت تو میدون جنگ زندگی که رفت رو مین. زندگیش که منفجر شد ....

.

.

.

[کات]

خب اینجا کارگردان زندگی کات داد و همه عوامل نزدیک شدن و تکه پاره های وجودش که تو هوا فریز شده بودن رو با دقت نگاه کردن که فیلم زندگیش دقیق و درست در بیاد. کلیه ها خونریزی کامل، چشمها کور، گوش ها ناشنوا، ریه ها مثل بادکنک های زمان بچگی ولی این بار پر از خون به جای آب، دست ها و پاها از دست رفته و پر خون....... و قلب، شاید فقط قلب بود این وسط که بر خلاف بقیه ارگان ها که از کار افتاده بودن میخاست که همه ضربان هایی رو که براش ست کرده بودن دم آخری بزنه و خلاص شه و تا میشد با دقیقه ای 180 بار ادامه میداد....

[کات]

.

.

.

خب پنج ماه از شروع شیمی درمانی من گذشت. هیچوقت تقریبا فکر نمیکردم که همچین اتفاقی در این حد برام بیافته. نه اینکه سلامتیم برام بی اهمیت بوده باشه ولی خب همیشه حس کردم که دارمش و وقتی که ظرف دو سه روز از دستش دادم احساس کردم که چقدر مرگ واقعیه و نزدیک. کاری از دست نه من و نه هیچ کس دیگه ای بر نمیومد ولی آخرین تلاش این بود که شاید شیمی درمانی جواب بده. همیشه اسم شیمی درمانی رو که میشنیدم فکر میکردم که اتفاقیه که واسه بقیه میافته، و هیچوقت فکر نمیکردم که یه روزی هم من مجبور بشم شیمی درمانی بشم برای همیشه. هر چند که معنی این همیشه این نباشه که زمان طولانی رو بهت هدیه کنه.

پنج ماه گذشت و من مردم و زنده شدم، میمیرم و زنده میشم روزانه. دوست داشتم و دارم بنویسم از همه چی. و یکی از دلایل اصلیش هم اینه که شاید خیلی فرصتی نباشه و اگه حالا به هر دلیلی زندگی م داره ادامه پیدا میکنه شاید این زندگی ارزش نوشته شدن رو هم داشته باشه. حالا که بعد اینکه همه چیز رو از دست دادم و یه هو کارگردان کات داده شاید باید بنویسم قبل اینکه دوباره فیلم ادامه پیدا کنه و از صحنه از فریز در بیاد و همه چی از بین بره.

خیلی هاتون همه جوره، ای میلی و تلفنی زحمت کشیدین و حال و روزم رو پرسیدین و میپرسین که با توجه به شرایطم خیلی هاش رو نمیتونم جواب بدم. ولی خب بسیار بسیار خوشحال کننده س و عالی. خیلی دوس داشتم که اسم همه تون رو بنویسم و این مستلزم این بود که دنیای مجازی این وبلاگ رو با دنیای واقعی دوستان قاطی کنم که این کار رو دوست ندارم. ولی دوستان عزیز تک تک و دسته دسته همه تون برام خیلی عزیز هستید، ممنون و دوستتون دارم.

داره بهار میشه و خب نورزتون مبارک باشه و همیشه سلامت باشین.

Thursday, November 6, 2008

آجیده به تیغ زندگی

دست های هم رو در طول و عرض زمان گرفته بودن. دلشون میخاست که کاری میکردن. هر کدوم واسه اون یکی. در دو زمان متفاوت ولی دست در دست، یک تکه و به هم آمیخته.


جنگل فلز آگین و خنجر آجین زندگی رو با همه کم آوردنهاشون در دو زمان متفاوت تا ته ته نفس هاشون دویده بودن که شاید نه که خود که اون یکی رو بشه به ساحل خوشبختی رسوند.


دو قدم مونده به صبح در کنار مرگ شفق قطبی دست در دست هم، مادر و فرزندِ به باتلاق نشسته، خسته از همه زندگی، آهی و افسوسی روانه فضای متراکم به خنده و آکنده به سلام ازدحام مردم خوشبخت؛


- ببخش که نتونستم کاری بکنم برات
- این چه حرفیه، تو ببخش که من نتونستم کاری بکنم برات



نه مرطوب باتلاق بیشتر شد، از اشک بیصدای دو غریق و نه گرمیش گرمتر شد، از پذیرفتن دو شهید



Monday, November 3, 2008

یکی از ماها

- بچه رو برگردون
- من روم نمیشه!!
یعنی چییی!!! زود باش!
- من بر نمیگردونم، خودت باید برش گردونی
- من دستم به فرمونه....
- خب بعدن سر فرصت این کار رو بکن!
- خنگ خدا داره خفه میشه برش گردون تا نمرده
- آها، فکر کردم میگی برش گردونیم کارخونه سازنده ش پسش بدیم



Saturday, October 4, 2008

نمردم

یه مدتی از تصادف گذشته. خب خوابش رو هنوز میبینم ولی. هنوز اون لحظه آخری که روباهه (و یا شغال) برگشت و یه نگاه انداخت و یه خورده تعلل کرد تو رفتن و نرفتن (که اگه تعلل نمیکرد...). این مدت خیلی هاتون بارها و بار احوال پرسی کردین و ممنون از این بابت. به قول اون شعر معروف، "حال ما خوب است اما تو باور مکن". این نوشته رو یه یادآوری قبول کنین از بابت قدردانی از احوال پرسی هاتون.

امکان داره بعضی وقتا دوباره از این اتفاق بنویسم و خب میشه حدس زد که ملال آور باشه. بگذریم. در هر صورت سعی کنین که چپ نکنین تو زندگیتون. چون تقریبا نمیشه پیش بینی کرد که چه اتفاقی میتونه بعدش بیافته. مثلا یکی از هم خونه ای هام دیشب برام تعریف کرد که دوستش تو شیکاگو با یه ماشین گرون قیمت و خوب زده به یه عابر، عابر ه یه خورده(!) دست و پاش شکسته و دوستِ دوستم هنوز تو کماس چون سرش خورده به شیشه کنارش. البته ماشین هم بعدش(یا قبلش) خورده به یه تیر چراغ برق و کامل از بین رفته.

الان گفتم برق یه چیز جالب یادم اومد. من که چپ کردم و از جاده افتادم بیرون، خب تا ماشین وایسته چند تا معلق واروی دیگه هم زدم و حدود 30 متری داخل خاکی غلتیدم. وقتی که پلیس و آتش نشانی و امداد جاده ای اومده بودن، پلیسه گفت میدونی کجا وایسادی؟ و با چراغ قوه ش پشتم رو نشون داد که یه فنس فلزی خیلی مرتفع بود و نوشته بود روش که : منطقه امنیتی نظامی، به فنس دست نزنید امکان برق گرفتگی با ولتاژ بالا ممکن است. و خب دو تا معلق دیگه میزدم از روش پریده بودم و حالشون رو گرفته بودم!

اتفاقهای جالب دیگه ای هم افتاده بود از جمله اینکه باتری مبایلم در اومده بود از تو مبایل و زده بود پنجره کولر رو شکسته بود و رفته بود تو کولر که پلیسا پیداش کردن (چون من مثل دیوانه ها هی داشتم دنبال باتری مبایلم میگشتم رو زمین میون خاک و خورده شیشه ها)

باز هم ممنون از احوال پرسی هاتون. کامنتای محبت امیزتون رو به دلایلی، یادگاری و خصوصی نگه میدارم. هنوز جرات نکردم به خانوداه بگم که چپ کردم و اندازه دو روز شهر بازی چرخ و فلک زدم و کله معلق شدم. فکر کنم که بعضی چیزا رو آدم باید یادگاری تو دلش نگه داره و بی خیال گفتنش بشه.

در هر صورت غرض از مزاحمت این بود که بگم ما نمردیم و از همه ممنون که احوال پرسی کردن.

Friday, September 26, 2008

آخرین پست

سرعتم خیلی زیاد نبود. از لس آنجلس داشتم دور میشدم و تو بزگراه 15 بودم که یه هو با فاصله کمتر از 10 متر یه روباه پرید جلوم. سرعت 120 کیلومتر در ساعت خیلی زیاد نیست ولی فرصتی نبود. اشتباه کردم و خواستم نزنمش. آخرین قسمت بدنش خورد به گوشه سمت راست جلو و بعدش دیگه شد شهر بازی، با ماشین تو هوا معلق زدم و معلق زدم و کلی رو تمام قسمتهای ماشین سر خوردم و افتادم پایین و بیرون جاده و از کنار جاده تو قسمت خاکی که اونجا هم یکی دوبار به کنار غلتیدم تا که آخرش رو در خودم دیگه ماشین وایساد.
مچاله شده و من هم داخلش گیر کرده بودم. کسایی که عقب و جلو رانندگی میکردن نگه داشتن و خب دراومدم. مکافات هاش شروع شده و هنوز مونده. برام خیلی خیلی گرون تموم شد. خیلی بیشتر از اونچه که فکر میکردم. من هیچوقت تصادف نکردم تو همه زمانی که رانندگی کردم.

نمتونم بهش فکر نکنم. کل موضوع کمتر از 2 ثانیه طول کشید. نمیره از سرم بیرون.

اگه یه بند کفشم رو یه بار دیگه میبستم ...
اگه وقتی بنزین میزدم یه لحظه مکث میکردم....
اگه وقتی که داشتم آب میخریدم اون آقای پیر بهم نمیگفت که تو زودتر از من برو حساب کن چون فقط یه دونه آب داری....
اگه به جای اینکه وسایلم رو همه رو کول کنم که دیگه برنگردم دنبال وسایلم...
اگه تو فست فود یه بار بیشتر منو رو میخوندم...
و هزار تا اگه دیگه هر کدومشون میتونست من رو 2 ثانیه عقب جلو کنه و این اتفاق نمیافتاد.....

Sunday, September 21, 2008

هدر

همیشه اطرافیانم که تجربه بیشتری دارن دچار این فراموشی مزمن بودن که بهم بگن زمانی که طی میکنی واسه کندن از یه چیزی با زمانی که واسه رسیدن به اون چیزی که میخاستی برسی و واسه ش کندی و رفتی، برابر نیست و این وسط یه چیز مهم از دست میدی. خودت

Friday, September 19, 2008

فین

گفتم فین، یاد شوهر خاله ی بی جنبه م افتادم که یه بار که شمال بودیم من و دختر داییم داشتیم یه قاچ پرتقال رو به نوبت میذاشتیم دهنمون و آبش رو میمکیدم و دوباره عوض میکردیم و میمکیدیم و عوض میکردیم که شوهر خاله سوسول این رو دید و چون مشروب هم خورده بود هی عق زد و فحش داد که نکنین حالم به هم میخوره (بی جنبه) که ما هم مجبور شدیم یه ذره از فینمونم رو هم بریزم رو پرتقاله و بازم آبش رو میک بزنیم که این شوهر خاله بی جنبه بالا آورد از دیدن این صحنه بسیار صمیمانه.

بله...بله.... میدونم.... خیلی ها واسه داشتن همچین شوهر خاله بی جنبه ایی به آدم متلک میندازن ولی خب ما ها اون موقع خیلی کوچیک بودیم که شوهر خاله مان اومده بود تو این خانواده و حتی دختر داییم به دنیا نیومده بود که بتونیم یه شوهر خاله با جنبه و تر تمیز پیدا کنیم و نباید این موضوع باعث بشه که به آدم تهمت بی کلاسی بزنن. مطمنن شماها هم شوهر خاله هاتون مشکلات مشابهی دارن. ندارن؟

Sunday, September 7, 2008

مضروب

وبلاگم رو مثل علف میریزم جلوی واژه ها. همه شون رم میکنن و در میرن. حتی اشک های مکعب مستطیلم هم که مثل الماس میریزه رو تن برفی زیر پام نمیتونه دلشون رو به رحم بیاره و بیاردشون بشینن سر قبرم که حکابتی باشه برای تسکین خاطرم. دلم یه پنجره بسته میخاد که من اینورش باشم و بدونم که پشتم بخاری چوبی داره میسوزه و اونورش هم بارون سرد و خیسی داره آدما رو مضروب میکنه و من هم بوی قهوه تلخ تلخ رو حس میکنم و مطمن باشم که کسی در کافه رو باز نمیکنه. آدمهایی که همه شون الکی دارن در میرن این ور و انور و بازم تکرار میشن چون من که میدونم این پنجره چیزی به جز یه ال سی دی با یه اسکرین سیور بیشتر نیست که. ولی خب، این یه دلخوشیه. یه دلخوشی که اگه یه هو کسی دستش بلغزه و شونه ت رو لمس کنه میپره.

این روزا خیلی گرفتارم. همه جوره. به خیلی چیزای زندگی شک کردم و دارم دوباره بهش فکر میکنم. خیلی از ارزشها رو احساس میکنم که دلخوشکنکی بیشتر نیست و آدمهای فقیر دنیا اونا رو برای خودمون ساختیم که بتونیم به سخت افزار زندگیمون یه نرمافزار بدمیم. یا چه میدونم به زندگیموم روح بدیم، ارزش بدیم.

خوش شانس بودن تو زندگی مثل اینه که وقتی تاس میندازی همیشه جفت شیشی نیاری ولی اونی رو بیاری که به دردت میخوره. و چه شانسی بالاتر از خوش شانس بودن تو زندگی هست؟

من کجام؟

نیمه شبه و دارم نامجو گوش میدم. بگذریم که کدوم آهنگاشو گوش میدم (مهمه؟؟). راستش هر بار دماغ نامجو رو هم میبینم کلی به دماغم امیدوار میشم و شاید بهونه ای باشه برای آهنگ گوش کردن.


با چه دردی به دنیا اومدیم و با چه دردی داریم زندگی میکنیم و آخر همه ش از خودم میپرسم که چی؟ و آخر و ته همه اینا ....خیلی ساده و بی دلیل ( و یا حتی با دلیل) میمیریم.



این شب ها اکثر فامیلهام که مردن رو دارم خواب میبینم. از بعضی هاشون میترسم و فرار میکنم از بعضی هاشون خوشم میاد و حرف میزنم. بعضی هاشون رو در حالیکه دارم باهاشون حرف میزنم یه هو تو خواب یادم میافته که مردن و خب بعد این فهمیدن هر کدومشون یه جور واکنش نشون میدن. بعضی هاشونم که از همون اول میدونم مردن و موضوع آشکاره.....


پدر بزرگم میگه من که همون اول بهت پاهامو نشون دادم که سفید شده بود و توش خون نبود تو خودت باید میفهمیدی که من مردم ولی باید در مورد موضوعی باهات حرف بزنم و از اینجا به بعدش رو شروع میکنه به صحبت ولی من نمیفهمم. احساس میکنم به یه زبون خیلی قدیمی حرف میزنه که من به سختی واژه هایی ازش رو میفهمم. نه راستش نمیفهمم و وقتی دست میکشه رو موهای سفیدش و یه دسته میکنه میده بهم من هم با خودم فکر میکنم که داره بهم میگه که تجربه ش زیاده. و یه ریز حرف و حرف و حرف میزنه بدون اینکه چیزی بفهمم. یه جای خیلی دور ولی خاکستری رو بهم نشون میده. وقتی مسیر دستش رو نگاه میکنم همه پرنده ها تو هوا ثابت موندن و هیچی حرکت نمیکنه. دستش رو میذاره رو شونه م و ادامه میده به حرفاش. مطمنن حرفای مهمیه و شاید پیغامیهای خیلی مهمی باشه برای من ، حیف که من چیزی نمیفهمم پس دور و ورم رو نگاه میکنم. اونم با همون زبون عجیب و غریب حرف میزنه برام....... ترکیبی از شهر و خونه های قدیمی و و آدمها و گربه های روی پشت بام های گلی و شقایق های زیادی که روی پشت بوم کاهگلی از بادی که وزیده خم شدن، همه چی ثابت و بدون حرکت مونده. دسته موهاش تو دستمه و دستش رو شونمه و همه چی ثابت... کم کم صدا دور میشه و من هم میخام برگردم ببینم که صدا کجا رفته. کسی نیست و با دست چپم شونه راستم رو گرفتم از درد و دور خودم چرخ میزنم و چرخ میزنم و نگاهم از رو خودم بلند میشه و دور میشه و به خاکستری ابرا میرسه و من هنوز چرخ میزنم.



خاله مادرم همراه بچه هاش از خونه شون میاد بیرون و از سرازیری که میان پایین من فرار میکنم از ترس. با خودم تو خواب میگم که خاله مادرم که مرده حالا چرا اومده سر وقت بچه هاش و میخان برن مهمونی؟ میدوم..... سر راه یه فروشنده دوره گرد بهم گیر میده و تا یه پفک بزرگ بهم نفروشه یقه م رو ول نمیکنه و اونا همه شون سر میرسن و میبینن که من دست در دست فروشنده دوره گرد که اولش یه بچه سیزده ساله بود و حالا شده بود یه پیرمرد خیلی کثیف ایستادم و همه شون تعجب میکنن که من چطور این شخص عجیب رو بغل کردم و تو دستمون یه گل خشکیده س.... سرم رو میندازم پایین و با خنده زهر آلود پیرمرد پفک فروش به خودم میام که داره پفک میذاره دهنم و دهن خودش و من همه ش دارم به دستای کثیفش نگاه میکنم. شال زرد و کثیفش رو هر چند وقت یه بار فین میکنه توش و باهاش صورت من رو هم تمیز میکنه و آخرش که پفک تموم شد شال رو میندازه دور گردنم و میگه باهام بیا و من رو میبره به یه ساختمون نیمه کاره و از پله هاش میریم بالا. اونقدر میریم بالا که صبح میشه و امیبره منو لبه پشت بوم طبقه آخر میشینیم و طلوع آفتاب رو تماشا میکنیم......پاهامون رو از روی پشت بوم آخرین طبقه آویزون میکنیم و اون هی مثل بچه ها خودش رو تکون میده و عقب جلو میکنه و دست من رو گرفته و اشک میریزه و من مسیر دونه های اشکش رو که میافته پایین از اون ساختمون هزار طبقه دنبال میکنم. حالا دیگه یه بچه شده. یه بچه که انقدر کوچیکه که نمیدونم چطور نگه ش دارم که نیافته.



یه فضای پلاستیکی و مصنوعی از ایوان خونه مون، با آسمونی که انگار با آبرنگ رنگ کردن و آب آبرنگ رو هم آخرش پاشیدن رو آسمون و شره کرده و مسخره شده و یه گوشه آسمون ریخته و خراب شده. یه هو یه بچه قنداقی رو میدن دستم و میگن این تویی که مردی، اصلن مرده به دنیا اومدی مادرت رو نگاه....

روم رو برمیگردونم و مادرم رو میبینم که افتاده زمین و خونین و با چشمایی بی حالت و خالی منو نگاه میکنه. یه صدای احمقانه من رو به خودم میاره. بچه تو قنداق بهم میگه که: آره من مردم ولی واسه اینکه دل مادر نسوزه عوضم کردن با تو!!! و این بزرگترین بد شانسی زندگی چند دقیقه ای من بوده و هیچوقت نمیبخشمت!! کاش با یه کس دیگه ای عوضم میکردن که حداقل دیگه نگران آبروم نباشم. حالا همه ش مجبورم که دنبال کنم زندگیت رو ببینم که چی میشی و من میدونم که تو هیچ شانسی نداری تو این زندگی و این عذابم میده. میفهمی حرفامو؟؟؟


و قنداقشو باز میکنه و دوباره میپوشه البته اینبار مثل لباس کاراته باز ها میپوشه و کمرش رو محکم میکنه مثل آدمهای حرفه ایی و تعظیم میکنه بهم. یه تعظیم طولانی و بعدش با سرعت عجیبی میپره دستم رو میگیره و خیلی مهربون با هم یه خورده راه میریم.

من بشدت مواظبشم که بتونه درست راه بره و اونم با لبخند هاش ازم تشکر میکنه. خیلی حس خوبیه، انگار که اون بچه منه . دو تا دستاش رو میگیرم و باهم راه میریم. میافته زمین و بر میگرده سمتم ... کاملا مشخصه که عصبانیه و دوباره برمگیرده به حالت قبلی و بلند میشه راه میافته و من رو میبره دم ایوون و مجبورم میکنه از یه نرده بوم برم پایین. من میرم پایین و پایین تر و اونم هی قدش بلندتر و بلندتر میشه و هی حرف میزنه و تهدیدم میکنه. نه نرده بوم تموم میشه نه حرفاش ولی دیگه چیزی نمیفهمم از حرفاش، زبونش عوض شده و من هیچی از حرفاش سر در نمیارم. کم کم انقدر پایین میرم که اون رو سر یه چاه میبینم که ازش پایین اومدم و درش رو میخاد بذاره و من هم میبینیم که دستا و کلا حرکاتم مثل اونه انگار که یه آینه باشه بینمون. فضا کاملا تاریک و عمودی. یه استوانه عمودی خیلی عمیق. درش رو میبنده و من صدای نفسهام تنها چیزیه که حس میکنم.




Monday, August 18, 2008

پروازهای کبود

فرودگاه شاید مثل زندگی باشه. یه وقتی یه جایی یکی تنهات میذاره و میره. تنها میذاری و میری یکی رو و یا خیلی ها رو. برمیگردی پیشش و یا پیششون. برمیگرده پیشت و یا پیشتون.

و یا برعکس شاید زندگیمون مثل فرودگاهِ و یا مثل اتاق عمل. فکر نمیکنم که کسی باشه که انتظار رو دوس داشته باشه. حتی میشه گفت که انتظار مرگ رو کشیدن هم درسته که تو حالت زنده بودنه ولی بازم مزخرفه و کسی خوشش نمیاد حتی عزراییل.

فرودگاه هم که باشی بازم مثل بقیه قسمتای زندگیه. مهم اینه که تو کدوم طرف خط وایسادی و جز کدوم دسته ایی. اونی هستی که میذاری و میری؟ اونی هستی که برگشتی؟ اونی هستی که منتظری که کسی رو تحویل بگیری؟ اونی هستی که باید تحویلت بگیرن؟اونی هستی که با رسیدنت دلی رو شاد میکنی؟ اونی هستی که با رسیدنش دلت شاد میشه. یا اونی هستی که وقتی داری میری دلی پشتت خودزنی میکنه؟

و ناگهان معجزه اتفاق میافته و به آنی اونی رو که سالها پیشت بوده دود میشه میره هوا. غرش یه پرنده سفید سوپرجت تو آسمون آبی خیلی سریع تبدیل میشه به خاطره. و مثل کسی که بهش داروی بیهوشی زدن تو اتاق عمل دیگه نمیتونی جلوگیری کنی از بیهوشیت. انگار واقعیتی که اتفاق میافته سخت تر و وحشتناکتر از اونه که بشه توصیفش کرد. دلت میخاد فرار کنی و بدویی. دلت میخاد داد بکشی. برگردی به عقب و خاطره هات رو محکم نگه داری.

راستش گریه م میگیره وقتی یاد این همه حماقت میافتم که اون موقع ها که آدم داره یه سری کارها رو میکنه چرا انقدر باهوش نیست که بفهمه که همه اینها همون خاطراتی میشن که وقتی بخاد هر تیکه ش عوض بشه زندگیت بهم میرزه و مریض میشی و تب میکنی و روانی میشی. چرا باید کسی رو بوسید وقتی میدونی که وقت رفتن دلت از دهنت در میاد. شایدم فکر نمیکنی که زندگی این کار رو باهات بکنه! ولی میکنه و بدترشم میکنه. حالا اینا معمولی هاشه.

چطور میتونیم عطش آغوش یکی رو انقدر سیراب کنیم که وقتی واقعیت سفر پیش میاد جای زخمهای تب دار بوسه ها مدت ها تو خواب بسوزه و تو هنوز حس کنی که زخمه ایی که به تارهای تنت خورده هنوز بعد سالها داره ارتعاش میکنه و میلرزه و تو گوشای روح و روانت رزونانس میشه. چطور ما ها انقدر سر به هوا زندگی میکنیم؟ چطور زندگی ها رو به وجود میاریم و تبدیلش میکنم به خاطره؟ با چه جراتی؟

چرا باید مادرم من رو وقتی که داشتن اذان ظهر رو میگفتن به دنیا بیاره و طنین صدای گرم و بم و پر حرارت مرد موذن و صدای زیر و ریز و خون آلود گریه من شوکرانی بشه شهد آلود واسه ش که همیشه بهم بگه که: "یکی از قشنگترین موسیقی های زندگیم ترکیب صدای تو و اذان بود " وقتی که میدونه که یه روزی امکان داره این صدا ها دیگه وجود نداشته باشن؟

با چه جراتی مادرم من از خودش قلمه زد در حالی که میدونست که به خیلی از دلایل میشه رفت سفر. سفری حتی شاید خیلی کوتاه و نزدیک ولی غیر قابل برگشت، مثل مرگ. اون که دیده بود که فاصله گورستان تا خونه دو برابر فاصله خونه تا محلی بود که پر از عسل و زنبور های طلایی خاکی بودن. همونجایی که وقتی میخاستیم بریم گورستان واسه مادربزرگم سبزه ببریم عیدی من مدتها وایمیستادم به تماشای زنبور های وزوزوویی که پشت شیشه ها همه ش تو عسل، خر غلت میزدنن و تو خونه های عجیب غریب زندگی میکردن و عسل فروش هم با اون سیبیلهای دسته جاروویش که لبخندش پشتش گم و گور بود نگاه میکرد و کوزه های نیمه شکسته ایی که ازش عسل آویزن بود مثل موقعی که یه بچه کوچیک با چشمای کبود وحشی و نخراشیده و موهای نیمه طلایی نیمه خرمایی فینش آویزونه. مادرم و من که بارها رفته بودیم هم عسل خریده بودیم هم گورستان رفته بودیم ولی چطور جرات کرد که من رو از خودش قلمه بزنه. کاش تو همون فضای کبود و گرم و مرطوب میذاشت بمونم.


چه جراتی داریم ماها که دوستی میکنیم وقتی میدونیم که دیو سفر همیشه میتونه دوستمون رو از دستمون بدزده و ببره سفر.

زندگی ها کردیم، زندگی ها.

درسته که یه روبان کبود رنگ نامریی از دلها به هم وصله و هی کش میاد و هی کش میاد و پاره نمیشه ولی خب که چی؟ جدایی واقعیته. یه واقعیت بزرگ و حقیقی. سه گانه های زیادی تو سفر تولید میشن. مادرش زنگ میزنه و با گریه میگه که دیدی که بچه ش پرید و بچه ش تو آسموناس یه جایی که اوون دور دورا و تو و مادرش رو زمین و این اولین سه گانه پر از ترس و ابهام و دلتنگی و اشک و واقعیت. هرچقدر که دور تر میشه اون روبان کبوده بیشتر کش میاد و دلها رو بیشتر چنگ میزنه و میخراشه. اونقدر دلها رو فشار میده که دم رفتنی خیلی ها دلاشون از چشما و دهناشون میزنه بیرون.

میدونم که وبلاگ اگه بشه جای گله و غر غر و دلتنگی هایی که همیشه دارم دیگه کم کم این چند تا دوستی هم اینجا میان کم میشن و انقدر کم میشن که مثل خیلی از وبلاگهای دیگه میشه جایی واسه دلنوشته ها و نخونده ها. یه جایی مثل یه غار تاریک پر آب که وقتی داری با یه قایق از رودخونه وسطش رد میشی و چراغ قوه ای دستته و داری زاویه ها و گمگشتگی های خودت رو کم نور و پر نور میکنی، همه ش صدا میزنی که " سلااااااااااامممممممممم .... کسی اینجا هسسسسسستتت.؟؟؟ ... من گم شدم!!! کسی نمیخاد من رو پیدا کنه!!!!!؟؟؟!!" صدای چیکه های آب و زورق بی پاروت. باز تاب تاریکی از روی پاشش نور بی بازگشت چراغته. پچ پچ های مرموز کنجهای تاریک و همیشه گنگ و مغموم. نه نه، کسی از این جا خوشش نمیاد. یه جایی که هیچ مسیر دایره شکلی توش نیست ولی به شکل مرموزی خیلی چیزا توش تکرار میشه.

دیروز فرودگاه بودم و سه گانه هایی بس وحشیانه شکل گرفته بود. مادر دوستم اون سر دنیا گریه میکرد، یکی تو آسمون بود، من رو زمینی که هیچوقت حس نکردم مال منه، دیدنش نیم ساعت هم طول نکشید، دوباره سه گانه ها تشکیل شد و جای مهره ها هی عوض میشد. هی عوض میشه. تا کی باید زندگی کرد. تا کی باید مادرها نترس و بی پروا بچه هایی رو به دنیا بیارن که سفر میکنن... لعنت به این دنیا و ما آدمها.



Saturday, August 9, 2008

سرما

سخت زندگی کردیم، انقدر سخت که به این راحتی ها نمیتونن جونمون رو ازمون بگیرن. این روزا خیلی سخت میگذره، راستش وقتی این جمله رو با خودم تکرار میکنم، میبینیم که روزای زیادی با خودم این رو تکرار کردم. نه که من که خیلی ها تو این دنیا این حرفا رو با خودشون تکرار میکنن. شاید خیلی مهم باشه که چه زمینی زیر پاته ولی از اون مهمتر اینه که فقط یه آسمون بالای سرته. مقادیر زیادی این روزا مریض شدم (جدا از مریضی روانی) سرما خوردگی دارم ولی احساس میکنم که دروغه.


قرص میخورم و شراب.


بله، بله، میدونم که وقتی داری بشدت کار میکنی و درس میخونی و حال و روز خوبی هم نداری نباید دیگه بدن رو هم دیوانه کرد. ولی خب از سر و روت که فین آویزون بخاد بشه بهتره که قرص سرماخوردگی هم خورد علاوه بر شراب خوردن و بربت گوش کردن. صدای مرموز بربت کم کم داره سوقم میده که اینجا نمونم و برگردم.

دیشب تو اوج تب و داغی و عرقریزان زمانهای بیماری خواب مادرم رو میدیدم. خواب عجیبی نبود. خواب دیدم که برگشتم ایران بی خبر (جوری که خودم هم تعجب میکردم) و مادرم که خواب بود رو نشتسم کنارش تا بیدار شد و بعدش بغلش کردم و هر دو از تعجب مونده بودیم که چی شده که من برگشتم. حسابی دلتنگیم رو به آغوشش سپردم.

یاد اون خوابهایی میافتم که وقتی روزه بودم میدیدم، یه لیوان آب شدیدا گورارا و تو همه تشنگیت رو میسپردی، چه خواب های خوبی.

تشنگی، لبهای ترک خورده و تن تفتیده نه که فقط این روزا باشه، نه، این روزا فقط بهونه ش سرماخوردگیه، والا همیشگیه. صدای بم و مرموز بربت های عربی، ایرانی رو خیلی دوس دارم و این حال و روزهای بیکسی هم که تمومی نداره.

داشتم به این فکر میکردم که خیلی ها زندگیهاشون رو از اول خوب نوشتن. حالا این که کی نوشته خیلی مهم نیست، مهم اینه که لازم ندارن که بیافتن یه گوشه ایی و شراب بخورن و تب کنن و قرص استامینوفن بخورن و خواب چشمه های زلال ببینن.

این روزا یکی افتاده به جونم و از خصوصیات خوب مسیحیت برام میگه. طرف حالا ایرانیه و همکار و من هم اصلن دوست ندارم بزنم دهنش رو سرویس کنم ولی خب به رسم اینکه وقتی دهن کسی رو سرویس نکنی دهنت رو سرویس میکنه داره دهنم رو سرویس میکنه، من نمیدونم چرا این کشیش ها دست از سر من ورنمیدارن و دایم از مهربونی این دین مزخرف برام حرف میزنن.

خیلی حال و روز خوبی اینجا ندارم و اینه که شاید خیلی زود بار و بندیل رو ببندم برگردم دیار و شروع کنم گوسفند بچرونم. خدا رو چه دیدی شاید یه بربتی هم خریدم و برای گوسفندام بربت زدم و اونا هم کلی مترقص بشوند روزانه.

از این عود زن هایی که به سمت اسپانیش گیتار حرکت کردن خیلی خوشم نمیاد (حالا انگار من خوشم نیاد اونا دق مرگ میشن!!) ولی تصور من همیشه از بربت یه صحرا و چند تا شتر و شراب اعلی و چند عدد نخل و یه چشمه و نواهای مرموز و خلسه آمیز بوده. حالا اگه یکیتون سراغی از عود زنی های پر از دود سیاه غم داره، جوری که بم و گرم و تب دار باشه دریغ نکنین و لینک بدین. ما هم سر جانماز و دعا و رطل شرابمون دعاتون میکنیم که بختتون باز بشه و دیو سفید زندگی، قصه روزا و شباتون رو سیاه نکنه. نا سلامتی ما با ملک طاووس سر رو سری داریم بس مرموزانه زمانی که ما رو از نور گرفتن و از خاک برام جسمی تراشیدن بس هنرمندانه.

Saturday, August 2, 2008

شور دریای کبود

صدای چوب پنبه ای که از سر بطری شراب میپره لبخند عجیبی به لبهای هر دوتامون میاره. گرم و مبهم و آشنا، یه جور لبخند خاصیه که هر دوتامون ترجیح میدیم که به معنیش فکر نکنیم.


یک خاک رو در دو زمان متفاوت تجربه کردیم و خاطراتمون منطبق مکانی، با دقت یک هزارم قیرات، ما چون دو لایه شفاف الماس پر نقش و نگار که ترکیبش خطوط پر رمز و رازی بود بس جانفزا از سرزمین مادری.


از اینهمه نقش و خیال خام چیزی در من نبود جز یک تصویر گمشده عطر آگین به یک لبخند نامحدود، ولی تصویر به آنی بازیافت شد، نه تصویر که خود معجزه.


سالها قبل.... یه غروب گرگ و میش نیمه برفی، یه خیابون شلوغ که پر آدم هستش و جواهر فروشی های نزدیک میدون نیمه اصلی شهر، هیاهو و غوغا؛ داد و بیداد؛ رمل و استطرلاب؛ عطر های وحشیانه ای که بر روی زمین پخش شده؛ لباس های چین و واچین خورده؛ ولی همه چیز تو حافظه من فریز شده و هیچ آیتمی از توش تکون نمیخوره، و هیچ صدایی وجود نداره، جز تصویر یک خنده نامحدود.


گذران سالها...، زندگی ها کردیم، زندگی. پوست ها انداختیم، جانگداز. همه چی فراموش شده و مخدوش تا که خنده نامحدود از تو قاب ذهن بیرون پرید و این بار تو آفتاب مواج شهر فرشتگان به معنای واقعی جون گرفت. زنگار زیادی به تصویر مخدوش خنده نامحدود مونده که پاک نمیشه جوری که من حتی هیچ چیز دیگه ای ازش تو ذهنم نبود ولی زنده شد. کی باورش میشد؟؟؟!!! ها؟؟؟


حافظه فرمت، سالها میگذره، میلیونها زندگی از سر گذرونده میشه، هزاران پوست و تن عوض میشه، یاد و خاطرات زادگاه؟!! نه، این یکی نه، چیزیش نمیشه.

شهر فرشتگان، جواهر فروشی،خنده نامحدود!!!! معجزه؟؟؟؟ نه، اتفاق. یه تصویر که گم شده بود در هزاران لایه تو در تو دوباره با خنده ای نامحدود در هوایی آفتابی و محرک متولد شد.


حافظه منقوش بر الماس کبود دو ضمیر از سرزمین مادری در دو زمان متفاوت کَشنده ترین دلیل برای آشنا حس کردن تمامیت یک موجود با چشمان اصیل قهوه ای روشن، یادگاری از اصالت دیرین و ماندگار و سرشار از نشانه های هوسی مبهم ...

.

.

.

- سلام
- سلام


آفتاب پر رخوت و نیمه مهیای اقیانوس آرام.


باد هرزه اقیانوس که به لای همه موهای مواج به هم آمیخته میپیچه و ماسه های گرم و نمناکی که به تن آفتاب خورده و تفتیده، اکلیل هوس پیچش گل نیلوفر مردابی میریزه، و کشش قهوه ای نگاه فوق اصیلی که به تنت هوس مبهم آمیختگی میریزه.

افول و تسلیم خورشید و مزه مزه کردن شراب توتفرنگی از لب هایی که مزه گس نیلوفرهای کبود مرداب های قدیمی و گمشده رو میده، مفری ست برای عروج به فرازهای هوس آلود پوستی ملتهب شده به ابهام نقوش و خطوط رمز آلود نقش های اساطیری سرزمین مادری.

حس کردن دانه های ماسه زیر دندونها و لبها نشون میده که شرابش اصیل بوده، مزه مزه کردن شوری دریای کبود ازجای جای تنش، تبرک و حلقه دستها به گردنها، دخیل.

شیشه های بخار آلود ماشین پوششی ست برای پوشاندن تن های متبرک از دیدگان نامتبرک.

.

.

.

شب از دست میره و طلوع خورشید از ورای دریاها ... چشمهایی خمار و تن هایی کوفته و تب دار...


- خداحافظ
- خداحافظ

.

.

.

همزادهای متبرکم از سرزمین مادری....

Monday, July 28, 2008

قوم برگزیده خدا

مقادیر زیادی ران قورباغه مکزیکی و لابستر های هفت دریای نایاب در کنار میگوهای کبابی در سس های مفصل بعلاوه تعداد زیادی غذاهای مختلف و نوشیدنی های پر زرق و برق در شهر فرشتگان زمینه ساز جمع شدن جمعی بسیار گونه گون بود. تا خرخره خودمان را میترکاندیم وقتی صحبت از کودکان و زنان بیسرپرست و گرسنه خاکمان میکردیم. سرگشتگی بحثهایمان همانند سرگشتگی قومی بود که از آن سخن میگفتیم و تلاشهایی برای جمع و جور ماندن که بسیار سخت مینمود. بحث و بحث و بحث.


این قوم بسیار متضاد تر و نا آگاه تر از آن مینماید که بتواند به سرنوشت قوم موفق یهود برسد و من این رو با هیجانی که نشاندهنده تازه وارد بودنم به جمع چندین سالانه آنان بود گفتم و ازش دفاع کردم. همه متاسف شدیم و بعضی ها چشمانشان پر اشک شد (چقدر برام این احساس عزیزه) و غذا رو به همه زهر مار کردم. خوب کردم که کوفتمون کردم. ما ها اونقدر باهوش و تلاشگر نبودیم که در هزاران سالی که گذشته حتی پارامتر های اولیه و بسیار ابتدایی که لازمه ایجاد یک قومیت مشخص هست رو تولید کنیم. بوق را از سر گشادش دمیدیم و ماتحت خود و خیلی های دیگه (خضوضا بچه هایمان) را در این همه سالهایی که گذشته است پاره نمودیم و هنوز نفهمیدم. و هنوز نخبه های این قوم حتی زمانی که در بورلی هیلز دور همیم از چنان چندگانگی روحی-روانی برخورداند که در مقابل سوال ساده من خیلی هاشون سرشون رو به نشانه عدم توان تصمیم گیری پایین انداختن: اگه یه روزی قرار باشه بین مذهبتون و قومیتتون یکی رو انتخاب کنین کدوم رو انتخاب میکنین؟

نه....نه..... خیلی خامیم، خیلی راه مونده. بهتره که در خیابان های بورلی هیلز قدم بزنم و به تماشای قوم برتر و برگزیده خدا بپردازم که جهان به زیر پایشان میلزرد و هیاهوی این قومیت سرگشته رو به خودشون وابگذارم که هنوز در پذیرش ماهیت خود دچار تزلزل و نا آگاهی هستن و به هر کنیسه ای که میرسم از ته ته ته دل بگم: شبات شالوم تا که کمی آرام بگیرم.



Thursday, July 24, 2008

ترکهای متبرک

لبانت چو خاک ترک برداشته کویر، متبرک به ترکهایی پر از هوس مبهم خواستن چمشه های جوشان از دل و به لب رسیده بود.

.

.

.

همیشه همین بوده، میدونی که، ترک های متبرک و پر خواهش و نیمه باز خاک خاموش نیمه گرم (جوری که انگار همین الان از یک بوسه داغ جدا شده) نیاز همه چشمه های نمناک و خیس و خنک و آلوده به آوازهای غمناک بودن. و الا چه نیاز به این همه جوش و خروش و پیچ و تاب خوردن ها ی درد آلود و پر نیاز از قله تا به دامنه؟


Sunday, July 20, 2008

کهربای خیس


کهربایی ماه سرگردون آسمون اقیانوس آرام رو پشت سر میذاری و تو هوای مه آلود، لرزش رنگش رو روی سیال سیاه و خروشان پشت سر میذاری. سینه ریز طلایی چراغ خونه های بهم پیوسته، تو پستی بلندی های تپه های مشرف، مسیرت رو شاید ستاره بارون نکنه ولی حداقل یاد آور زادگاهت که میشه، نمیشه؟


وقتی داری از بین راه های پر پیچ خم و اوتوبان هایی که مثل اسپاگتی به هم گره خوردن میگذری و گوش میدی به یه آهنگ شرقی. دونه دونه های بخاری که گونه های مرطوبشون رو میچپسپونن به گونه ت هر کدومشون پر از رمز و رازیه که شاید سر به مهر بمونن بهتره...

شاید...........

رمز و رازی از ملاقات های شبانه و همیشگی حتی اگه فاصله ها در حد قاره باشه، و صدایی که دوسش داری و باورش میکنی، صدایی که از بی ارزش بودن راه و مقصد میگه، صدایی شامل تعداد نامتنهاهی فرکانسهای خوش زندگی.

شاید....

"و ما روزی دوباره پرستوهایمان را خواهیم یافت....... و مهربانی دست خوشبختی را خواهد گرفت "


شاید....


نور قرمزی که از جلوی قرص نقره ای شده ماه میگذره یاد آور سفرهای دور و دراز و دلتنگی هاس، ولی هیچی مثل سوت قطار نیست برای یاد آوری سمبولیک سفر های پر از دلتنگی و بی سرنوشت. سفرهایی که مرگ رو با خودش حمل میکنه تو جاده ها و به همه تعارف میکنه.


اوسه د عینی فی کل مکان....



Friday, July 18, 2008

آینه متبرک

میشه گفت که از این همخونگی اجاره ای خسته شدم وقتی که میدونم که چیزی که دارم رو از تو اجاره گرفتم و تو هم خیلی دقیق و موبه مو از ترسهایی که از بچگی در من مونده خبرپیدا کردی که حتی میشه گفت باهاش قاتی شدی. خیلی امیدوار بودم که اینجا رو یکی از ما ترک کنه ولی خب حضور سنگین و بهم پیوسته مون این کار رو سخت کرده حتی وقتی که به این موضوع فکر میکنم که چقدر تو رو آسیب رسوندم با داشتن خواسته ها و بلند پروازی هام. دیگه واسه حداقل خودمون این موضوع روشن شده که من خیلی بلند پروازی میکنم و وقتی خودم رو با اونجایی که درش بودم و اونجایی که میخام برسونم مقایسه میکنم همیشه از تو خجالت میکشم به خاطر تمامی زجر هایی که کشیدم. من رو نمیتونم ازت بخام که ببخشی ولی خب روزای تاریک و شبای سفیدک زده زیادی رو باهم گذرونیدم که یاد آوریش جز خجالت برامون هزینه های دیگه هم داره و اونم که تو حداقل میدونی. همیشه میدونستیم که این جمله واقعیت داره " هیچی دلگرم کننده تر از یه دروغ بزرگ تو زندگی نیست و به آدم دلخوشی نمیده" ولی بین ما دیگه این حرفا که دیگه خریدار نداره و وضوح همه چی بین ما اونقدر زیاده که به سختی میشه حتی تشخیص داد که کی اولین بار این حرف رو زد و کی باید این وسط تاوان بالابلند بودن رو بده و زمانهایی که با مغز میخوری کف عمیق زمین باید درد بکشه. میدونم که ما ایمانمون به آخرین نقطه تونل رو حداقل در بدترین شرایطی که حتی یاد آوریش به صورت کابوس های شبانه مشترکمون همیشگی هستش بصورت آخرین برگی که هیچ وقت بازی نمیکردیم نگه داشتیم. ولی خیلی خسته ام از این همخونگی کاشکی یا من از تن تو خارج شم یا تو از روح من بکنی و این خونه اجاره ای رو بسپریم به خاک همیشه پذیرنده.

Tuesday, July 15, 2008

جاده

شدیدا از دست کار و همه چی دیوانه و روانی شده باشی و یه هو ول کنی بزنی زیر همه چی و بری سراغ جعبه جادویی سیصدو بیست گیگابایتیت و بشینی بولوار مالهالند رو یه بار دیگه نگاه کنی و بزنی بیرون با سرعت برونی سمت هیچ جا و یه هو خودت رو تو همون جاده ها و جاهایی پیدا کنی که مالهالند رو ساختن و بزنی رو ترمز از رو دلهره و در حالیکه قلبت ضربانش از حد مرگ برای خرگوشا هم بیشتر شده یه دختر بچه نیمه برهنه که چشماش از نیلی جیوه ای ساخته شده با خنده کر کننده ش بپره کنار ماشین و بادکنک بدجور نارنجیش رو ببنده به آینه ماشین و فرار کنه و خنده ش یادگاری برای نیم ساعت کرت کرده باشه.

اصلن اتفاقی نیست وقتی که بر میگردی خونه و میفهمی که آخرین تصویری که مونده تو ذهنت از بادکنک فراری به سوی آسمون پنجه خونین روش بود....

نمیشه لب های قرمز شده دختره رو بعلاوه پاکت سیب زمینی سرخ کرده با سس گوجه فرنگیش رو بیخیال شد، در غیر اینصورت شب از ترس یه پنجه خونی که تو آسمون شهر ویلون و هراسونه و هر آن امکان داره دم پنجره گیر کنه به کاج خاردار و نوک تیز نمیشه خوابید، کاش دستش رو قبل اینکه بماله به بادکنک میلیسید

Friday, June 27, 2008

یخ خشکیده

ترکیب هوس انگیز صدای بم تو و صدای زیر شکستن یخ زیر پات نبود که همه رو یخزده لب دریاچه خشکوند این رو مطمن باش حالا که داری از بالا نگاه میکنی.

Tuesday, June 24, 2008

עוגת גכ'נה

روزای آخر سال بود و باید هر چه زودتر کاراش رو میکرد که برسه به برنامه مهمش. زنگ زد به بانک و با کارمند بانک کارهای بستن حسابش رو چک کرد ولی به دلیل نامشخصی کارمند بانک به زور ازش خواست که یه خورده در حد خیلی کم پول توی حسابش بذاره شاید نظرش برگشت و یه روزی خواست که شماره حساب داشته باشه ولی خب کسی که این وسط پیروز شد کارمند بانک بود که بالاخره متقاعدش کرد.

خونه رو واسه یه مسافرت همیشگی حاضر کرده بود، خصوصا اینکه ظرف ها رو شست و این موضوع مهمی بود، آت و آشغال های زیادی رو باید دور میریخت از جمله خصوصی ترین وسایلش رو.

با شرکت عوگاگووینا هم کارا رو ست کرده بود و قرار بود که 29 اسفند که تعطیلات شروع میشه، شبش، پرواز داشته باشه به جزیره برای تعطیلات 13 روزه. البته همه میدونستن که این اصطلاحه و این مسافرت برگشت ناپذیره.

این جفای روزگاره که کارای آخر همیشه تو عجله انجام میشه. دفتر خاطرات خوشگل کبود رنگش رو که باید به شرکت عوگاگووینا تحویل میداد ، از یک ماه پیش شروع کرده بود به نوشتن و فقط رسیده بود ، طبق نظر شرکت، مسایل مهم چند سال اخیرش رو بنویسه ولی مساله اصلی این بود که معنی سال خیلی براش انتزاعی شده بود و درست نمیفهمید. همه ش هم تقصیر اون بیشرفی بود که دم سال نو وقتی که داشت میرفت سبزه بخره، یا ماشین زده بود بهش و فرار کرده بود. خب سالهای سختی رو گذرونده بود و دلیل اصلی که میخاست بره به جزیره هم همین بود، میخاست که ...

یه چیزی این وسط گم شده و کم شده....

باید با خانواده ش تصمیم به این مهمی رو مطرح میکرد ولی خب این چالش 6 ماه دوم امسالش بود چون هرچه فکر میکرد که چه جوری با خانواده ش باید تماس بگیره نیمتونست، یه چیزی این وسط ایراد داشت، حتی بعضی وقتا با خودش فکر میکرد که شاید اصلا خانواده نداره، مگه میشد، میدونست که وجود داره ولی یه چیزی این وسط انگار که گم شده بود.

حداقل برای تنها دوستش، استر، که کمک زیادی براش بود یه نامه مختصر نوشت، بعد از اون تصادف وحشتناک تنها کسی بود که میشد گفت دوست واقعی بود. ولی چه فایده با داشتن اون یه دونه دوست هم چیزی از زندگیش بهتر و یا حتی عوض نمیشد. دوستیشون خیلی کوتاه بود و به ماه نکشید ولی خب اون زمان کمک بزرگی بود براش و همیشه خودش رو دوستش میدونست.

با همه وجود تصمیمیش رو گرفته بود، احساس میکرد که این سه سال آخر زندگی ش رو بیهوده وقت تلف کرده بود و باید زودتر این تصمیم رو میگرفت، البته سه سال چیزی بود که خودش حس میکرد ولی واقعیت چیز دیگه ای بود که واسه همیشه سر بسته موند، یعنی دوست داشت بگه سه سال ولی میتونست هم بگه پنج و یا هفت سال و هیچ فرقی هم نمیکرد، , و دوست داشت به طرز مناسبی به خودش بگه که این کیفیت زندگیه که مهمه نه مقدار سالهاش ولی خب نمیگفت.

سر موقع به کارای بانکی رسید و همه رو یه چک گرفت به حساب عوگاگووینا و منتظر روز وعده داده شده شد.

تو مدت باقی مونده از زندگیش کار زیادی نداشت واسه انجام دادن. برای بار های آخر رفت و کارهایی رو که دوست داشت انجام داد چون دیگه تضمینی نبود که بتونه این کارا رو انجام بده.******* (این قسمت از دفترچه مخدوشه، یعنی اینجوری فکر کنیم بهتره!! خیالمون هم راحت تره)

تو بیمارستان عوگاگوینا به رسم دیرین ازش با یه کیک پنیری پذیرای شد و برگه ها رو امضا کرد و شرایط براش توضیح داده شد که برگشتی نداره و اونم همه رو امضا کرد و ازش خواستن که آدرس یکی از بستگانش رو در صورت نیاز بنویسه که اینجا بود که مخش سوت کشید و وقتی تو چشمای خاکستری دختری که با پوشیدن روپوش سفید لابد میشد بهش گفت خانوم دکتر نگاه کرد احساس کرد که سوال تکراری بوده ولی هرچقدر فکر کرد یادش نیومد که کجا این سوال رو قبلا ازش کردن و دختر سفید پوش کارش رو با لبخند خاصی که نشانه کیفیت کار بود ادامه داد. کیک پنیری بشدت خوشمزه بود و کم کم غروب ملس کار خودش رو داشت میکرد و خوابش میومد.

.

.

.

- سرت رو تکون نده....شما ضربه مغزی شدین

این اولین چیزی بود که شنید و چشماش رو که باز کرد یک جفت چشم خاکستری رو با کمترین فاصله ای که میشد دید نزدیک خودش حس کرد و بوی خوبی از لای دکمه های روپوش سفید که آرامش بخش بود، نور کوچیکی چشماش رو بررسی کرد.

خوب بود ، خدا رو شکر به خیر گذشته بود و از کما در اومده بود. همه اینا رو بعدش بهش گفته بودن، کمتر کسی تونسته بود از چنین تصادفی جون سالم در ببره. 13 روز سخت رو در کما گذرونده بود هرچند که راننده فرار کرده بود ولی خب شخص خیری که اون رو رسونده بود بیمارستان همه هزینه های سنگین بهترین کلینیک دنیا، عوگاگووینا، رو پرداخته بود و حتی براش مقدار کم ولی مناسبی هم پول گذاشته بود و البته سبزه ای رو که به قول ایشون کنار تن نیمه جونش پیدا کرده بود، با این شرط که اسمش هیچوقت گفته نشه و این رسم همه آدم های خیر درست و حسابیه.

حساب کتاب ها جفت جور در نمیومد و انگار چیزی کم شده بود این وسط ولی خب اینکه میخاسته بره سبزه بگیره دم عیدی رو یادش بود؟ خودشم نمیدونست ولی تو کروکی محل تصادف این موضوع با خطوطی بنفش رنگ کاملن مشخص بود. پلیسها انقدر گرفتار بودن و خودشم حال مناسبی نداشت این بود که سعی کرد رو موضوعات بهتری متمرکز بشه که فهمید کار سختیه.

همه چی به خوبی تموم شده بود و فقط (!) یه مقدار زیادی از حافظه ش از بین رفته بود که به قول خانوم دکتر اونم به مرور زمان مثل همه آدمای دیگه دوباره ساخته میشد، این جمله آخر "راخیلی" بود که با چشم های خاکستریش موضوع رو براش به درستی و متانت زیادی که فقط آدم های حرفه ای میتونن، بازگو کرد.

به خاطر مشکلاتی که داشت راخیلی بدون هیچ چشمداشتی سعی کرد که بهش کمک کنه تا بتونه با شرایط جدیدش کنار بیاد و سعی کرده بود که مدتی رو باهاش باشه و مقدار زیادی از گذشته ش رو از روی دفتر کبود رنگی براش بازگو کرد. خب دوست راخیلی تونسته بود با آشناهای زیادی که داره اطلاعات محرمانه زندگیش رو از اداره اطلاعات در بیاره و راخیلی هم بدون هیچ چشمداشتی تو دفترش یادداشت برداشته بود که کمک زیادی بود در این حال و روز و میشه گفت که هر چند دوستی یک ماه شون خیلی کوتاه بود ولی خب فقط دوستای خیلی واقعی هستن که آدم رو به زندگی برمیگردونن.

ماه ها و سالها همینجور داشت میگذشت ولی نمیدونست چرا زندگی باهاش سر ناسازگاری گذاشته بود خیلی اتفاقها میافتاد که دوست داشت کاش هیچوقت نمیافتاد و یا لااقل راهی واسه فراموش کردنشون پیدا میکرد، باید هرجوری شده راهی واسه فراموشی پیدا میکرد.



پی نویس: خیلی وقت پیشها یه فیلم دیدم، خیلی عذاب آور بود

Sunday, June 22, 2008

کله مربعی

خواب دیدم که بچه دار شدم. و بچه م فقط یک عدد کله بزرگ بود و همین. ریش و سیبیلشم زده بودن !!! لابد همون وقتی که به دنیا اومده بود!! یه آب نبات دهنش بود که با ملچ و ملوچ و بسیار با تمانینه داشت میک میزد و من هم با ترس و لرز بغلش کردم و بد جوری سنگین بود. یه خورده این ور و اونورش کردم که ببینم که غیر از کله چیز دیگه ای هم داره که دیدم نه خیر کلا همینه و اونم فکر کنم از اینکه من داشتم ورندازش میکردم اصلن راضی نبود و همزمان با میک زدن محتویات دهنش شروع کرد زیر زبونی غر و لند کردن. یک کله کاملا تخم مرغی البته در مقیاس اینکه فیل تخم کنه.

Wednesday, June 4, 2008

همه مادران من


هوا بسیار برفی بود و سفیدی و پاشش نور روی دیوار ها و شاخه های بی برگ و بار حیاط از داشتن هوس گنگی که برای خوابیدن کنار یه چیز گرم و خیره به کوه مقابل خونه مون ( منظره کلاسیک خونه مون و اکثر خونه های اونجا) چیزی کم نمیکرد. شاخه های درختا هرکدوم به تناسب عرضه ای که داشتن مقدار برفی رو در امتداد یه خط باریک و لرزان و ناهموار از آسمان سهیم شده بودن. سهمی که شاید به هیچ درد زندگیشون نمیخورد، هیچوقت و هیچ جا، ولی خب همه ماها عادت داریم که از دور و ورمون هرچی میتونیم تلنبار کنیم که شاید روزی روزگاری بدرد خورد. ولی خب این وسط سهمی که شاخه ها برداشته بودن از سهم خاک، این اصیل ترین موجودی که تو زندگیم دیدم، چیزی کم نکرده بود.
زنگ در رو زد و در باز کردم، مادرم بود. یعنی خودش گفت که مادرمه والا من از کجا باید میدونستم. منو بغل کرد و مقدار زیادی فشارم داد و من هم اونو بغل کردم و بوی بسیار خوش گل های خاص و نایابی رو میداد که همیشه دوس داشتم و هیچوقت نتونسته بودم که بو کنم (از همون گیاه های خاصی که یا در بلند ترین قله های گم و گور شده و یا در افسانه ای ترین جزیره های گمشده باید پیداش کرد ) و این بود که یه خورده بیشتر اطمینان پیدا کردم که مادرم باید باشه. قیافه شم مثل همیشه خوشگل بود هرچند نباید این نکته رو فراموش کنم که چشم هاش قهوه ای روشن نبود و این بسیار بسیار شک بر انگیز بود جوری که برای لحظه ای خواستم که عذرشو بخام و حتی با پرخاش بندازمش بیرون!!
برام آواز هم خوند. خوب بود آوازش، هرچند کوتاه ولی خب چون شامل مقادیری عشق و هوس و اسم من بود خیلی خوش حال کننده بود. بوی میخک های خشک شده از لابلای بغل کردن های بیموقع و با موقعش خاطرات دماغم رو پررنگ تر میکرد. مکالماتمون بسیار کوتا بود چون وقتی که در زد، من با اولین سوالم شوکه ش کردم و اونم با جوابش:
- سلام، بفرمایید..؟
- سلام ... عزیزم....چقدر بزرگ شده بچه م...
خب از اینجا به بعدشو همون اول گفتم، مقادیر زیادی بغل کردن و بوسیدن های یک طرفه و دو طرفه و آواز و میخک خشک لای سینه ها و جلیقه ش و گالش های سرد و قشنگش. نشستیم کنار هم روبروی باغ فرود به آخرین کوه.
لباس های کبودش در ترکیب با سیاه و گیسوان دو طرف آویزان به رنگ پلاتین ش اطمینان خاطر زیادی بود.
به محض ورود روی مبل چهار زانو نشست و لباس های پر رنگ و جذابش از همه طرف مثل چشمه آب رو گلهای قالی میریخت. من بدون دلیل شروع کردم به لبخند زدن و اونم بدون تامل شروع کرد به آواز خوندن، آواز برام خیلی آشنا بود، شاید چون پر بود از اسم من و کلمات آهنگینی در وصف دوستی و عشقش به من و ما هر دو از فضای ترکیب شده از خنده و آواز های بیدرنگ خوشحال بودیم.
به این فکر بودم که چه جوری ازش پذیرایی کنم؟ ولی خب این مستلزم این بودم که بلند شم و برم یه چیزی بیارم و خب ما بیش از اندازه دلمان برای هم تنگ شده بود و او هم مثل هر مادری که همیشه چیزی برای خوراندن به بچه ش داره، از لای جلیقه اش دو عدد سقز در آورد و مقادیر زیادی گل میخک خشک شده هم رو زمین ریخته شد و ما هم دو نفری ( مثل هر مادر و فرزند طبیعی دیگه ای) نشستیم و شلپ و شالوپ به آدامس جوییدن و لبخند زدن به همدیگه.
به مادرم که خونه مادرش بود زنگ زدم که اگه میتونی زودتر برگرد مادرم اومده و خب مادرم هم وقتی گوشی رو داشتم میذاشتم رسید تو خونه و مراسم بغل و بوسه هم دوباره بین مهمان و مادرم. خب این اولین بار نبود که مادر های من میومدن دیدن من و مادرم نیازی هم به این نبود که از مادرم بپرسم که رابطه من و اونا رو برام توضیح بده.
برفای ایوان که کلی رد پای پرنده ها هاشورش زده بودن رو یه خورده پاک کردم که بشه منقل آتیش رو واسه جوجه هایی که به صف منتظر بودن حاضر کرد. شاید از ورای شیشه و اون کنتراست شدید بین این ور شیشه و اونور شیشه میشد شبهات هایی بین اتفاقات افتاده شده پیدا کرد.
به طرز مرموزی احساس میکردم که شباهت هایی بین من و مادرم وجود داره البته جدا از چشم ها، و همونطوری که داشتم با یه باد بزن ساده زغال ها روبرای یه هم خوابگی چند دقیقه ای با جوجه های منتظر به هیجان میاوردم، به حرکات عجیب لب های این دو نفر که بدون صدا مشغول مکلماتی در ورای شیشه بودن نگاه میکردم و شاید اگه زیادی پیش میرفتم میتونستم خودم رو در تشبیهی از اون ولی در یه آینه ای که دق کرده بود پیدا کنم.
غروب شد، غروبی که مثل خیلی از غروب های الکی زمستان بدون حضور آفتاب انجام شد
گالش های زیبایش را مرتب کردم و با بوسه های فروان از هم جدا شدیم. رد پاهایش در فردای آنروز هنوز ناپیدا بود. باز هم طلوعی دیگر بدون حضور آفتاب و لباس های من که هنوز بوی زنی کهن سال با گیوسوان نقره ای براق و گالش های قدیمی را در خود نگه داشته بود.




Thursday, May 22, 2008

سکعرب

پاش اونقدر ها هم درد نمیکرد ولی خیلی وقت بو که همدیگه رو ندیده بودیم. البته رابطه خیلی پیچیده و یا حتی ساده ای هم با هم نداشتیم. خب توت خشک و لواشک هایی که بهم میداد دقیقترین و واضح ترین تولیدات فکری و حافظه ای بود که تونسته بودم تو ذهنم نگه دارم ولی البته پاش درد هم میکرد این اواخر ولی نه اونقدر که وقتی من از سفر برگشته بودم (در واقع به سفر رفته بودم درست تره) به محض دیدن من و سلام و حالت چطوره بزنه زیره اولین حق حق گریه و بگه که پام درد میکنه ولی یه هو گریه شو رو قورت بده و تو بفهمی که هم سرنوشت هستی باهاش و آدم ها تو هر سنی برای تنها موندن و ترس از ناشناختگی تنهایی به آنی میزنن زیر گریه و اونی که مخاطبته چیزی نیست جز سایه ت روی دیوار گذشته و یا آینده و در حقیقت خودت.

نمیشد گفت که از پا درد مرد، ولی مادرم وقت مرگش که بالای سرش بود گفت که وقتی داشته میمرده خیلی آروم ولی کاملا دقیق مرگ از پاهاش شروع شده بود و سردی و یخ شدن پاهاش تو دستای مادرم کاملا کنتراست بین مرگ و زندگی رو نشون داده بود، هرچند برای مدت کوتاهی چه در مقیاس زمان مرگ پدر بزرگم و چه در مقیاس زمان زنده موندن مابقی بعد از مرگ اون. در هر صورت این زمان هر دو تاش اونقدر کوتاه هست که کاملا قابل مقایسه س باهم .و نمیشه گفت که آیا اگه یه خورده مرگش طول میکشید همه ماها به آخر زندگی مون نرسیده بودیم یا که میرسیدیم؟؟ به نظر من که میرسیدیم. یعنی تصور اینکه سرد شدگی که از پاهاش شروع شده بود میتونست همون اندازه طول بکشه که زندگی یه نوزاد تا وقت مرگ. چه فرقی داره ؟ خیلی کم.

حتی من متعجب بودم که اونا که گذاشته بودنش تو آمبولانس که برسونن به بیمارستان زمانش میتونست اونقدر طول بکشه که همه به آخر عمرشون برسن. چرا که تو سه روز آخر زندگیش تونسته بود شروع کنه به عبری حرف زدن و تورات خوندن که این یعنی یه عمر وقت صرف کردن، مگه غیر اینه ؟ من خیلی ها رو میشناسم که یه عمر خارج هسن ولی هنوز نتونستن انگلیسی رو درست حرف بزنن پس یه عمر طول میکشه. و صد البته من میدونم که به همه کسایی که تو اون آمبولانس بودن غیر راننده و پرستار زمان رسیدن به بیمارستان یه عمر طول کشیده.

اینه که ماها -به قول یکی- زندگی ها کردیم، زندگی ها.


که خیلی هاش زندگی مون رو میگیره و از بین میبره. یعنی زندگی هامون شده یه جور بازی خیلی بزرگ که نمیشه همیشه فقط نقش خودت رو تو زندگی داشته باشی، و همزمان به جای خیلی ها زندگی میکنی و خیلی ها هم به جات زندگی میکنن، خب درسته حق با توه، این خیلی هم ترسناکه ولی ترسناک تر از اون تنهاییه، همون چیزی که نه میشه داشتش نه میشه نداشتش، میشه گفت دم و باز دم لحطه هاس یا مثل سفیدی منحنی وار بین کلماتی که الان دارین میخونین و براتون مهم نیست و همیشه فکر کردین که این خط سیاه که مطالب رو میسازه ولی خب نمیشه این ادعای انحنای سفیدی لابلای سیاهی کلمات رو هم بی اعتبار دونست. میشه نقضش کرد؟ نه!! درسته که حتی سایه من هم ( که بعضی وقتا رو دیورا بالا پایین میره و حتی اگه یه خورده هماهنگی بین منبع نور و من باشه میتونم سایه رو بفرستم تو خونه کسی و هیچ کسی هم اعتراض نمیکنه) این رو میدونه ولی خب باید هر چند وقت یه بار این موضوع رو برای سایه هامون بگیم که همه چیز همون قدر نسبی که سایه مون بهش وزن بده.


تصور این حقیقت که همین الان خیلی ها دارن نقش من رو تو زندگی بازی میکنن اصلن ساده نیست. ندیدین بعضی ها ازدواج میکنن ولی کسای دیگه هم نقش و وظایف زناشویی رو برای یکی از طرفین بازی میکنن بعضی وقتا؟ که البته منظورم از انجام وظایف زناشویی این نیست که مثلا طرف میاد و لطف میکنه و مثلا ظرفا و لباس چرکای خونه رو میشوره، نه اصلن از این خبرا نیست. میاد و صرفا در مدت کوتاهی اصلی ترین کار رو انجام میده و میره و بقیه خر حمالی ها میمونه واسه صاحب خونه.

خب ندیدن، قبول!!! ولی شنیدین که، حتما که نباید ببینین، مگه اینکه بخایین نقشی داشته باشین تو موضوع.

اصل کی گفته که چشم قابل اعتماد تر از گوشه؟ من که خودم همیشه یکی از جذاب ترین احساس ها رو وقتی که مادرم برام لقمه های از کله پاچه که هم چشم داشت و هم بنا گوش و هم مغز، داشتم.

ما ها زندگی ها کردیم غیر قابل برگشت. اینه که زود میمیریم. آخه 90 سال هم شد عمر؟ وقتی یه فسیل میتونه 4 میلیون سال عمر کنه؟ تو 90 سال جند تا کتاب خوب میشه خوند؟ چند بار میشه درست و حسابی و ندار و نزار عاشقی کرد؟چنتد تا فیلم میشه دید؟ چند بار میشه یواشکی......

خب پس اونی که الان جلو من نشسته تو قهوه فروشی و هم زمان که داره میذاره دوستش با حرارت و کوری عجیبی ببوسدش و من رو هم به لبخندی - حالا تو بگیر لاهوتی یا ناسوتی به درک!! - مهمون کرده میدونه که زندگی و شرایطش نمیذاره که به خیلی از هوس ها و خواسته هاش برسه،..... اینجاس که پس باید تقسیمش کنه و الا باید عمر فسیل داشته باشی که به همه چی برسی، پس میذاریم که نقش هامون تو زندگی با هم عوض بشه و قاطی بشه و خلاصه یه زندگی دسته جمعی میکنیم....

نه اصلن هم اینطور نیست!!! دروغ گفتم(خوب کردم) بلکه دقیقا برعکسه و هوس کردم یه لحظه نقش مار رو تو موضوعی که الان بطور خصوصی بین من و هر یک از شما دوتا (خودت و سایه ت) میگذره بازی کنم. میفهمی که مار ه کی بود دیگه، البته خیلی هم لازم نیست تو بفهمی اونی که باید ، میفهمه......

، منظورم از برعکس دقیقا اینه که این موضوع رو از آخر به اول باید نوشت. یعنی که چون تقسیم میکنیم زندگی ها و هوس و .... ( حالا تو به جای ... هر چی دوس داری بذار...به...) پس زندگی خیلی خیلی کوتاه و کوتاه و ..... اصلن بهتر... گند هر چقدر کمتر طول و عرض بکشه بهتر، حتی عمق.


پ.ن: حوصله ویرایش ندارم

Wednesday, May 7, 2008

روز موعود

شنبه بود و پاهاشون رو از روی پل فراز به افق طلایی مواج خرمن گندمزار آویزون کرده بودن، نشسته بودن به تماشای آفتاب بی رونق آخرین ماه مهر که دیگه رمقی برای پختن گندمها هم نداشت. نه هوایی رو تنفس میکردن نه بادی رو احساس. انگار در فضای سیال بهم پیوسته شون چیزی برای احساس کردن نبود، بی مرگی هم نبود حتی. نه دمی و نه بازدمی. نه زمانی رو به جلو نه تلاشی برای یاد آوری چیزی از گذشته.

پسر، از فراز بلندترین پل مشرف به خرمن موهای طلایی سوخته در آفتاب ناسوزان آخرین مهر بازمانده از دیار اثیری دوست داشتن ،مادر، مبهوت از عریانی واقعی ترین حقیقت، دست در دستش به غروب حتمی مهر سوزان آخرین هور وش بازمانده، رو به دنج ترین کنج خاک پذیرنده به سان شوخی همیشگی و دیرین فریاد زد..... تو بمیری یا من....

دو لبخند میرا (اما کاملا نامحدود) رو بروی هم شکفت و به آنی به نهایت رسید.... و پاسخی جدی در فضای میان آن دو....من....

و خاک نیمه گرم کنده شده و تلمبار شده....، و ململ مهتاب که کور سویی بود برای امکان پوشاندن مخمل سیاه متراکم اولین شب به قامت قیامت قامتش




Friday, May 2, 2008

ابریشم پاره شده

داستان تو و من داستان کرم و پیله س، هیچکدوم از ماها اشتباه نکردیم. تو و من به هم ساختیم و پیوستیم تا که جایی بسازیم برای رشد. ولی من کم آوردم و بعد از مدتی خشک شدم و موندم سر یه مرزی و خیلی طبیعی بود که این قضیه ، رشد، با تیکه پاره شدن من ادامه پیدا کنه.

ولی خب میشه گفت که همون تیکه هایی که از جون و تنم کنده شد و خوردی آخر کاری، شاید برات پر و بال ساخت، پر و بالی که از اولش با هم نیت کرده بودیم، که واسه روزی که بخاییم از این شب زده بزنیم و بریم سبکترین محمل باشه، خب همه که انقدر باهوش نیستن که از اول بتونن آخر هر کاری رو ببینن، من هم نتونستم که ببینم.

اصلا بذار یه چیزی بهت بگم، میدونی شاید اون درد تیکه پاره شدن در برابر اون دردی که فهمیدم خیلی متوسطم (و شاید پایین حتی) ، هیچی نیست. خب اگه نبودم، متوسط، که میتونستم تشخیص بدم آخر کار چی میشه و شاید راه چاره ای براش میشد پیدا کرد. راستش اگه بخوام صادق باشم، اگه راه چاره ای هم پیدا میشد فکر نکنم که میتونستم عوض کنم سرنوشت رو. میدونی دیگه که سرنوشت رو تقریبا نمیشه از سر نوشت.

حالا هم دیگه خیلی دیر شده، اصل این بود که تو بال و پر بگیری که داری میگیری، حالا این وسط تو بگو که یه ابریشمی پاره شده، اشکال نداره، داره؟ درسته که زندگی آن دو نداره و نمیشه فرمتش کرد ولی خب همیشه اپیزود آخر رو میشه هر وقت خواست انجام داد.

اصلن من بعضی وقتا فکر میکنم که اگه طی یه اقدام دسته جمعی همه آدما تصمیم بگیرن که خودکشی کنن چه فید بک بکری برا خالق میشه. چشماتو ببند و یه لحظه فکر کن!! همه پای تلوزیون ها ایستادن و دستشون یه قرض سیانوره و همه آماده هستن (از دست فرشته ها هم دیگه کاری فکر کنم بر نیاد) ، یه اعلامیه جهانی خونده بشه و بعدش همه با هم خودکشی کنن، خب خیلی فید بک مهمی میشه برای خالق ولی میدونی که همیشه هستن آدمایی که خراب کنن این جور چیزا رو، مطمنن خیلی از آدما یواشکی قرص سیانورشون رو میذارن جیبشون و یه قرص بی کمپلکش میندازن بالا و خودشون رو میزنن به مردن، شرط میبندم که بالای نصف مردم این کار رو بکنن. حالا میمونه این که تو و من تو کدوم نصف باشیم.

اصلن کل حرف هم هیمنه، اینکه جز کدوم دسته از آدما باشی.

ولی خب این به اصل داستان پیله و پروانه تغییری وارد نمیکنه. میکنه؟ بالاخره ما، حداقل من، از اول میدونستم که یه جایی این ابریشم پاره میشه. بایدم بشه، هم یه تیکه از راه بود و به طبع پله، هم یه تیکه از سرنوشت. حالا این که پله ش برای یکیمون رو به بالا بوده و واسه اون یکی برعکس همه ش بر میگرده به این که جز کدوم دسته از آدما باشی و تو زندگی کجای اتفاقات بخوای قرار بگیری.

میدونی خیلی باهم سر این موضوع حرف میزدیم، مدتها و مدتها، ساعت ها و ساعت ها ، البته من همیشه اینجوری خیال میکردم و خب حرفی نمیزدیم باهم در موردش ولی خب خیال کردن که حناق نیست و خفه م نمیکنه، میکنه؟ پس بذار خوش باشیم هر کدوممون، که مثلا با اون یکی خیلی حرف میزدیم، موضوع اساسی هم این بود که من میگفتم، بیشتر با خودم، که این که یکی خوشبین ه به زندگی یه جور شانسه. چه جوریه که مثلا تو خاله های من یه سریشون خوشگلن و یه سریشون کمگل، خب این شانسه، حالا این شانس به شانسهای دیگه زندگیشون که براشون پیش اومده کمک کرده.

خب خوشبینی هم شانس ه دیگه و شاید بزرگترین شانس، و تو داستان کرم و پیله ما تصمیم گرفتیم که تو شانس پریدن داشته باشی.....

ولی دلم برای خودم تنگ میشه، همین....

Sunday, April 27, 2008

از پشت یک سوم

این که یکی توی یک سوم کادر دیدت قرار بگیره در یه فاصله ای که وقتی عینک نداری (بیش از نیم متر) محو و نامعین میشه با این که یکی کل دیدت رو گرفته باشه با فاصله کمتر از نیم متر خیلی فرق داره و هوس نیمه معینی نسبت به یک سوم پیدا میکنی. میشه گفت که اون تو تیر رس طلاییت قرار گرفته و چون میدونی که نمیشه و میوه ممنوع پس صورت فید و ناواضحش رو میتونی فرض کنی که یه توت فرنگیه کاملا رسیده س که ترک برداشته و پاشیده تو فضا و فریز شده و صورتی خوشرنگی رو از درونش میشه دید. لرزان بودن قهوه دستش رو میتونم با اطمینان بگم که به خاطر عدم تطابق کانونی بین دو تا عدسی چشمای منه نه هوس نامفهموم و واپاشی شده اون. و صلیب کشیدنش رو صورتت در یه فاصله دور شاید یه دعوت به عفت باشه و یا شاید تشخیص داده که از یه تمدن بین النهرینی هستی و پیشنهاد یه جنگ صلیبی ، ولی به هر صورت این جنگ هیچوقت به خونریزی نمیانجامه. مگه اینکه اختیار دندون هامون رو اونقدر نداشته باشیم و لبای هم رو پاره کنیم.

Thursday, April 24, 2008

?

من نمیخواستم و تو هم نمیخواستی که انگشتای بهم پیوسته ت تکیه گاهی باشه، ولی آیا نمیتونست قفسی باشه؟

Monday, April 21, 2008

تک ساپورت کجایی؟

آیا واقعا این زندگی هیچ تک ساپورتی نداره؟ یعنی امکانش نیست که دکمه آن دو رو اضافه کنن؟ زندگی این همه فیچر به قول شعرا و فلاسفه قشنگ !!! داره خب اینم بهش اضافه کنین!!!

آهای تک ساپورت کجایییی؟؟؟؟؟ ما بد جوری کم آوردیم، یه دکمه ای برای فرمت کل زندگیم، و یا حداقل آن دو میخام. جوری که حتی از حافظه شماها هم پاک بشم و یه روزی که از خواب بلند میشین دیگه حتی یادتون نیاد که یه وبلاگ به اسم هوس مبهم میخوندین.

دلچسپ ترین هدیه یک غروب گنگ خواب دیده

صفحه تلوزیون یه خانواده نیمه خوشحال رو نشون میده،
عروس خانواده در حال آمد و رفت شدید بین هال و آشپزخانه،
مادر شوهر با نگاه های کلاسیک به همسر میخاد بگه که از شام خبری نیست و خب لابد میخاد بگه که بدبخت شد پسرمون و تو خیلی خوشبختی برای اینکه همیشه آب گوشتهایی که دادم خوردی پر و پیمون بوده،


آآآآممممآآآآآآ


همه شون کور خوندن!! عروس خانوم مثل عروسهای قدیمی نیست که بارش نباشه، ایشون قبلا فکرش رو کردن و رفتن غذاهای آماده و بسته بندی شده خریدن و چنان سفره ای چیده اند که همه دهانشان سه در چهار باز مانده.... (و جاهای دیگرشان احتمالا پاره)

مادر شوهر: عزیزم همه ش رو خودت درس کردی؟
پدر شوهر: واییییی چه عروسی داریمممممممممم


عروس:بلهههه [ یک حالت بسیار کلاسیک انگشت به دهان مانده و در حال تخیل ]


نتیجه گیری اخلاقی: هیچی دلگرم کننده تر و خوشمزه تر از دروغ نیست تو این دنیا و یکی از صادقانه ترین و راست ترین اتفاقات دنیا همین دروغه


ته نوشت: این موضوع جهان شمول است، میتوانید به دلخواه بازیگر ها رو عوض کنید، نقش خودتون رو یادتون نره

Friday, April 18, 2008

ترومن شو

- آزادیش رو گرفتی
- ولی عوضش بهش زندگی رو دادم که تو دنیای واقعی، دنیایی که شماها زندگی میکنین، بدست نمیاد

Thursday, April 17, 2008

کی به کیه؟

و از پس دو دریچه قهوه ای روشن (خیلی هم خوشرنگ) فراتر از دریچه گشوده شده به باران تو را مینگرم.

هر دو مواج.

و از پس آن دو دریچه سیاه متراکم (خیلی هم ستاره باران) فراتر از دریچه گشوده شده به باران مرا مینگری.

هر دو آرام.


نبض

آیا به این نکته کوچیک فکر کرده بوده که اگه یه روزی میخاستی بگی بهم "نفسم" امکان داشت که نفسم وایسه؟

Wednesday, April 16, 2008

تکرار

سرنوشت:
- خب من این شعر رو که چند وقت پیش با ایده گرفتن از یه شعر دیگه نوشتم رو دوس دارم دوباره بنویسم. دلیل داره. خیلی وقتا دوسم دارم بخونمش :(

-----

براستی روشنی بخش کدامین دو کلبه ای، ای طرب؟
تب کویری کدام تن تفتیده ای، ای غزل؟
شهد شاپرک ناچشید کدام لاله زاری ای عسل؟

شبنم از لبان تو کام میگیرد
و دل از نگاه تو آرام

خوشا طربنازی ها که از کلام تو شکل میگیرد
خوشا کم قراری ها که در هوای تو اوج میگرد


-----

Sunday, April 13, 2008

گل کاری

دیدی بهت دروغ گفتم و توِ خر هم باور کردی!!!
اون چیزی که گوشه لبم در اومده نه یک گل نیلوفر کبود بلکه یه تب خال خشک و پر درده!! خب لابد خر شدنت ملس بوده دیگه!! میدونستی که تب خال مسریه؟؟ خب لابد نمیدونستی که تب خال زدی!

ولی خب ببخشید که خرت کردم، آخه من فکر نمیکردم که انقدر ساده باشی که من بگم این یه گل نیلوفر کبود دو وجبیه و تو هم با چشمای مشکی درشتت و دهن نیمه بازت (که بعدن فهمیدم مزه گس خرمالو میده) منو تایید کنی. خب از بس ساده بودی مجبور شدم سرت رو کلاه بذارم و بگم که این گل مسریه و تو اگه بخوای گوشه لبت یه گل نیلوفر کبود در بیاری کافیه یه خورده لبت رو بذاری رو لب من تا که تو هم گوشه لبت یه گل نیلوفر کبود در بیاد.

ولی حداقل تب خال که زدی!!! نزدی؟؟؟این رو که دیگه نمیتونی انکار کنی، تازه شم تب خال تو از مال من هم بزرگتره (و حتمن دردشم بیشتره) هم تازه تر. خب من چی کار کنم که خودم همون روز اول رو تب خالم یخ گذاشتم ولی به تو گفتم نمک بزن بهش، البته درسته، من میدونستم که اگه نمک بزنی میترکه و دردش ده برابر میشه ولی این ربطی به موضوع نداره.


Monday, April 7, 2008

سراب

چون سراب دلپذیر
چون درد واقعی
چون اشک زلال

خیالت، تنها سراب دلپذیری بود در زمانه تلخ آب ریزی اشک بر دردهای بیش از اندازه مشتعل واقعی، ای دریغ از تمام لحظه های بی تو بودن، از تو نوشتن و در تو گم شدن

من در تمام مدتی که از حقیقت عریان زندگی شعله ور بودم میدانستم که، این رنجآب مرهمی بر دردها نخواهد بود

این وسط چیزی کم بود،
تو



Saturday, April 5, 2008

حقایق ب ر ژ

یادته چقدر مژه هامون رو میزدیم به هم و میخاستیم بدون اینکه دست بزنیم اونا رو به هم گره بزنیم؟ اونوقتا اصلا فکرش رو نمیکردم که زندگیم انقدر به هم گره بخوره در حالیکه تو نیستی که شاید گرهی ازش باز کنی. ما حتی هیچوقت هم باهم سبزه گره نزدیم. اصلا ما هیچوقت عید رو با هم نبودیم، بودیم؟ لابد میگی که عیدای مذهبی!!!!! آخ که چقدر تو و من هم مذهبی بودیم، یادته که راه میافتادیم و میگشتیم ببینیم که کی غذای خوشمزه تر میده و تازه بعدش میگشتیم دنبال دسر که شله زرد باشه، ببینیم که شله زردی چیزی میدن و تا حد مرگ میخوردیم و میخندیدم!! یادته به من به خاطر بعضی چیزا همسایه ها نذری نمیدادن (میدونی که چرا) ، یادته که اون دختره که نا آشنا بود یه بار چهار تا کاسه شله زرد نذری آورد و گفتم که من همه رو به بقیه همسایه ها تو آپارتمان میدم شما خسته میشین نرین بالا و همه ش رو خوردیم و خندیدیم؟؟؟؟

ما هیچوقت باهم سبزه گره نزدیم!!!!!!! تو یه جا دیگه و منم یه جا دیگه. ولی یادته که چقدر بند کفشاتو گره میزدم برات؟ میگفتی که تا وقتی من هستم که تو نباید خم شی!! و تمام مدت گوش من رو میپیچوندی بعنوان دست مزد؟؟

یادته نوبتی مژه هامون رو روو گونه های هم با پلک زدن بالا پایین میکردیم که ببینیم کی بیشتر دووم میاره که نخنده؟ و هرکی میخندید میشد بلدژو!!! ولی لبخند رو اجازه داشتیم که داشته باشیم، آخه مگه میشد که لبخند نزد؟ آخرشم که کار به اینجا میرسید که دهنمون رو پر آب کنیم و بریزیم تو دهن اون یکی، یادته؟ هیچوقت به جز آب نمیشد با مایع دیگه ای مثل نوشابه این کار رو کرد آخه انقدر کف میکرد تو دهن که از خنده بالا میاوردیم رو کف خونه و به قول تو گلهای قالی رو رشد داده بودیم با آبیاری های بی موقع و باموقع با نوشابه و آب لیمو.





Friday, April 4, 2008

افق عمودی

یه دونه از پرده های پرده عمودی اتاقم چرخیده بود یه سمت دیگه و من هم فقط سعی کردم بچرخونمش و شکست. شب نشسته بودم پشت میزم که یه چیزی بخونم و الکی با کتابهایی که هیچکدومشون معرفت هستی توش نیست ور برم که از گوشه چشمم دیدم که تصویرم از تو سیاهی بیرون شیشه و از رو شیشه بازتاب شده.

یه موجود خمیده و با یه نور ضعیف چراغ مطالعه....انگار تو شیکم یه اهریمنی باشی که لبخند فاتحانه ش رو به همه دنیا زده که: آره، این منم که انسان ها رو به راحتی میخورم و باکیم نیست از هیچ چیز.

و تو از لابلای دندوناش که مرز بین دنیای آزاد و اسیری هستش به خودت نگاه کنی و هزار بار تصویرت رو تو در تو ببینی و میلیونها بار دیگه تو در تو تکرار بشه تو تاریکی و تو نگاه کنی به خودت که داری بین این دو دنیا نوسان میکنی و تعلیق داری.

پرده عمودی ها شده بودن شکل لبخند ناجوری که با یه دندون شکسته بد تر هم شده بود. ناخدآگاه یاد پدر ژپتو و اون داستان افتادم که تو شیکم اون ماهی بزرگ گیر کرده بود.

دندانهای سر به فلک کشیده پرده عمودی من رو یاد دیو های تو چاه مونده ای مینداخت که ملک محمد واسه کشتنشون باید هفت سال سفر میکرد و از هفت دریا و هفت دنیا میگذشت تا که هفت کفش آهنی و هفت عصای آهنیش از بین بره و سابیده بشه که برسه به خونه دیو سفید.... چقدر بچه بودم وقتی بزرگ شدم و یاد کتابهای بچگیم میافتادم و فکر میکردم که چقدر بچه بودم وقتی کتاب های صمد رو میخوندم و فکر میکردم که راست میگه، ولی خب حالا میبینم که ... راست میگه فقط شاید یه جاییش رو باید تغییر داد و اونم اینه که دیو سفید تو قصه ها دیگه کشته نمیشه تو این دنیا....


این دندون شکسته نه راهی به فرار که سمبلی از وجود دیوار شیشه ای نشکن پشتش داشت.


Wednesday, April 2, 2008

تن مه آلود تو

انحنای تن مه آلود و مواج تو در پهنه اتاقم از تمامی نفسهای تب دار من گرمتر که نبود، بود؟ آن نقاط پر عطش و داغ و آتشین تو به غایت دور تر از نوازش لبان من بود اما نفسهایم را از تو میگرفتم و تو از من کام.

مواجی و پیچش اندامت در این وا نفسای تنهایی هیچ حسی برانگیخته نکرد که نکرد. در تو پیچیدن و با انگشت نوازش کردنت نیز از تاب من نکاست که نکاست و بر آشفتگی ها و سرگیجه هایم افزود که افزود.

و حال در آخرین لجظات که آتشت را نزدیک لبانم حس میکنم، باید که خاموشت کنم، خاموش.

یا به خوابی یا شرابی یا سیگاری مگر که دمی از زندگی و بدیهاش بیسایم که نمیآسایم!!




Saturday, March 29, 2008

دوست

سه تا هویج بودن که تمام عمرشون رو باهم گذرونده بودن. از موقعی که تخمشون رو کاشته بودن تا الان که سر از خاک در آورده بود شاخ و برگشون ولی فهمیده بودن که تا نه چند وقت خیلی دور دیگه باید از هم جدا بشن، نتونستن....


تصمیمشون رو گرفتن و آگاهانه تن به آبمیوه گیری دادن تا که خون نارنجیشون با هم قاطی بشه برای همیشه و تو یه دنیای دیگه بتونن از دو دریچه دوباره به خاطراتشون نگاه کنن ولی اینبار قاطی و آمیخته به هم شفاف و زلال تا که دوباره این دو هم خاک بشن و ...




Monday, March 24, 2008

کبود


خیلی وقت بود که به دلش افتاده بود ولی خب باور کردنش سخت بود، چاره ای هم نداشت غیر صبوری. دل کبودش رو هم دیگه باور نداشت چه برسه به حرف این و اون.

ولی خب از قدیم هم گفته بودن که بی حساب که حرف زده نمیشد. میشد؟

چرا این جوری شد؟ اون که باهاش بود و یارش بود. به معنی واقعی دورش میگشت ؟ ولی چه فایده؟!!؟

خیلی سخته وقتی از در و دیوار بشنوی که یارت با یکی دیگه س، اونم چی تو آغوش یکی دیگه س. ولی خب حسود که کم نیست، هست؟ اینه که اعتنا نمیکرد و روزای پر شتاب عمرش سپری میشد. تا اینکه به چشم خودش دید .... دلش لرزید...باور نکرد....باور کرد

قاصدک اون نی رو که عاشقش شده بود دید که داره با باد پاییزی نجوا میکنه و با لوندی خاصی که به اندامش میداد باد هرجایی رو بیشتر آتیشی میکنه و دور خودش میگردونه. دیگه چیزی برای باور نکردن وجود نداشت و باید میرفت.


قاصدک به سیزده روز نرسید که از دلتنگی دق کرد و باد پاییزی هم همه وجود نی رو به باد داد و افشون کرد.

و آخرین گل نیلوفر کبود روی مرداب این رو دید و یادگاری یادش موند.


دنیای دوم

یه راست برم سر اصل مطلب. یه وبلاگ نویسی هست که من نه دیدمش نه چیزی و تنها راه ارتباطی همین نوشته هاشه. حالا این صحنه رو مجسم کنین:

دم در یه فروشگاه من و اون وایسادیم و اون بادوم زمینی میندازه دهنش و میجوه و نصفش رو میندازه هوا سمت من (با دهنش مثل وقتایی که میخاییم آدامس بندازیم دور) و مثل والیبال این کار رو با دقت و ظرافت خاصی انجام میده. من هم بدون استفاده از دستام و با دهنم نصف بادوم زمینی ارسالی رو میگیرم و میجوم و ....

این کار به مدت دو ساعت و نیم در خواب بنده انجام شد. مکالماتی هم مبنی بر خیس بودن بادوم زمینی ها رد و بدل شد!!!

Saturday, March 22, 2008

برو

غم تو و من نه فقط غم
که نا امیدی هم
برو


سال بی پاییزم من
تاریکی متراکم شبهای بی فلقم من
برو


برو، خیلی وقت پیش باید میرفتیم، به هم نمیرسیم
من و تو
برو


دل دیگه ای آشیانمه
تا وقت مردن
خونه و کاشانمه
برو


یادت نره اگه بری منم مردم.

Tuesday, March 18, 2008

چهارشنبه سوری

اینجا یه خورده آتیش روشن کردم تو وبلاگم، لطفا توی کامنت دونی از روش بپرین.


لوس بازی نیست، این روزا انقدر سرم شلوغه که نمیرسم به هیچ کاری، هیچ کاری!!! اینه که مجبورم دلم رو خوش کنم که اینجا تو وبلاگم چهارشنبه سوری راه انداختم. خلاصه چهار شنبه سوری و نوروز همه پیروز باشه و همه تون سربلند و موفق باشین امسال. اگه هم شد، دلتون خوش باشه.


پ.ن. خدا رو شکر که چهار شنبه سوری ها روز شنبه نیست والا چی کار باید میکردن امت همیشه در صحنه!!؟؟؟


Sunday, March 16, 2008

من

من به فکر ریشه ام ولی تو چی که همه ش به فکر تیشه ای؟ نباید ازت بترسم؟

Tuesday, March 11, 2008

آب بازی

دهنمون رو پر از آب میکردیم و بزور اون یکی رو مجبور میکردیم که از آبی که تو دهن داریم بنوشه، بوسه بازی و آبی بازی رو انقدر قاطی میکردیم که همه خونه رو به گند میکشیدیم. الکی میگفت که از این کار بدم میاد و عصبیم میکنه ولی اگه اینجوری بود پس چرا انقدر میخندیدم و داد بیداد میکردیم و جیغ میزدیم؟ ها؟؟؟؟؟؟؟

اصلنم اینجوری نبود!!! درسته که بعصی وقتا دیگه کارمون به ذره خشونت هم میکشید ولی خب مزه ش به همین بود. نبود؟؟؟؟؟ حتی بعضی وقتا انقدر موهای منو میکشید که کله م رو عقب بده که آب از لای لبامون میزد بیرون و مجبور میشدم که دوباره و چند باره دهنم رو آب کنم و آب بریزم تو دهنش.

خب آدم دردش میگیره وقتی موهاشو بکشن!!!!!! دردش نمیگیره؟؟؟؟؟ به نظرم هر آدمی دردش میگیره

نبوس و آب نریز !!!! چه حرفا!!!!!غلط کردی!!!گه خوردی......... منم انقدر گوشش رو میپیچوندم که کوتا میومد و میذاشت که هرچی آب تو دهنم جمع کردم بریزم دهنش. بعضی وقتا هم که بی شعور من رو قلقلک میداد و هر چی آب تو دهنم بود میریخت رو سینه ش و لباساش که خیس میشد دیگه دیوانه میشد!!!!

یه بار هم نزدیک بود تو اتوبان این کار رو بکنیم. دهنمو پر آب کرده بودم و آماده واسه اینکه لبامو بذارم رو لباش و آب رو بریزم تو دهنش که متاسفانه به خاطر سرعت و این مزخرفات بی خیال شدیم. عجب دنیای مزخرفیه که نمیشه تو سرعت بالای سی کیلومتر در ساعت لبای دوستت رو ببوسی. مسخره نیست که مجبوری تو سرعتای کم این کار رو انجام بدی؟؟؟ واقعا مسخره نیست؟؟؟!!! به نظرم که خیلی مسخره س!!

هرچقدر هم آب خنک تر و یخ تر، موضوع باحالتر میشد، مزه آب یخ و لبای داغ و طعم گس بوسه های نارس و هل هولکی و هیستریک که هراز گاهی از خنده همه آب بیرون میرخت هنوز جلوی چشمامه و مزه ش رو لبا و صداش .....

جقدر زود میگذره خیلی چیزا....

Saturday, March 8, 2008

ارض اقدس

تو مثل یه گلوله فریز شده و یخزده تو مغز من موندی، نه از اون ور میزنی بیرون و مغزم رو بپاشونی رو زمین نه اینکه انقدر داغی که مغزم رو تبخیر کنی و نفهممت. اونقدر سریع وارد شدی که مونده بودم که هستی یا نه.

اصلا نه این طور نیست، تو از اولش بودی و این من بودم که بزور خودمو کردم داخل تو.

حالا ولی تو این زمان مکان نافهمیدنی این سر دنیا، تازه میفهمم که نه میشه درت آورد و مثل یه تیکه مرده از خاطراتم بندازمت دور و نه میتونی من رو بکشی.

روز و حالم شده مثل صیدی تو دستات که تا وقتی صیدت بودم و دور بودی ازم فقط دو قدم ، خودمو به در و دیوار میزدم که: اوهوی اوشگول، رهام کن، نمیخوامت، دور شم ازت، اسیرم کردی، تواناییهامو ازم گرفتی، منو تباه کردی و حالا که در رو باز کردی، من رو شکه کردی احمق ِ خنگ !!

خودم هم خودم رو شکه کردم که واقعا فکر نمیکردم بگی باشه و من با چشمای چارتاق باز مونده به در باز رفتن، نظاره گر لَختی خودم و تکانه رفتن تو ، نه خیر من!!! باشم و تو بی خیالِ دست پا زدن های من برای نرفتنم و نرفتنت بخوای بذاری برم.

اینه رسمش؟!!!!!! آره؟ !!!!!خب از اول میگفتی که منم تکلیفم رو میدونستم و خاکم رو از یه جنس دیگه سفارش میدادم بی معرفت! میدادیم توش هیچ چسپی و یا خمیر دلچسپی نریزن که یه وقت اگه پامونم گیر کرد دلمون گیر نکنه، میدادیم اصلا تفلونش میکردن پشت و رو که نچسپ باشه و نسوز.


--------

پا نوشت: نمیخواستم توضیحی برای نوشته هام بنویسم، ولی یه سری از دوستان یه جوری خاصی منو حالا با کامنت یا یی میل مینوازن که لازم دونستم یه توضیح کوچیک بدم. این پست احساس بین من و خاکم بود. خاکی که ازش اومدم و بهش بر میگردم. دوستی من و خاکم از یه جنسه. بیشتر از این هم فعلا چیزی ندارم بگم.


Thursday, March 6, 2008

آب نپخته

بخار از روش مثل آه دیو تنوره کشیده بود به آسمون. بدون هم زدن و جوشوندن، همینجور قل قل میزد و بخار بود که میرفت رو به ابرایی که داشتن بارون های خندون و خوشحال رو رقص کنان و دست زنان میفرستادن پایین و بخار آب از لابلای بارونا با کلی تنه زدن و تلو تلو خوردن خودش رو میکشید بالا.

بارون هم میبارید ولی خب شب بدی نبود و رفتن تو جکوزی سر باز هم زیر بارون حتما خوب میشد. منو یاد شبایی مینداخت که با مادرم تو هوای آزاد میخوابیدیم و خب بعضی وقتا بارون هم میبارید و مادرم همه ش خیار با سرکه میخورد، خارچ، خارچ،خارچ،خارچ،خارچ،......و من همه ش بهش میگفتم که : چطور میتونی سرکه بخوری آخر شب؟ نمیگی برای معده ت بده و اذیت میشی.
اه چقدر دلم برات تنگ شده مادر عزیزم، کاش نیای اینجا رو بخونی که ببینی حال من خوب نیست و دلتنگم. نبینی که غصه هام مثل شبای بچگی هام نیست که زودی سحر بشه.

و حالا زیر سیاهی متراکم این شب دلم هوای سرکه بالزامیک و خیار کرده و یا خربزه ترشی که تو تفاله انگور سیاه خابوندن با سماق فراوون. دوستان که همه جوره متلک و چرت و پرت میفرستن تو هوا و منم به ترکیب شاخه های درختای سر کشیده تو آب جوشان و نم نمک بارون و مه ناتموم دور ماه ، ماهی که انگار اولین شبی هست که خودش رو نشون میده و خجالت میکشه و نصفه نیمه و لای مه لاپیچ کرده خودشو، نگاه میکنم و میدونم زیر این آسمون به این بلندی ولی بی اوج همه کسایی که دوسشون دارم ، چه اونایی که میدونن و چه اونایی که نمیدونن خواب یا بیدار دست کم روزی یه بار رو به یه جای مشترکی نگاه میکنیم.

ملت اینجا هم دست از سر هم بر نمیدارن و به هر شوخی و جدی که شده همو بغل میکنن و میچلونن و بازی و بوس و کنار ....،




Wednesday, March 5, 2008

مرز

چمن های مرز نشین باغ های زمینی حق زندگی ندارن و هر چند روز یه بار میافتن به جونشون و وقتی میری بیرون میبینی که مسیر مرز رو با تن در هم شکسته و پرپر شده شون طراحی کردن. اینه رسم زندگی، که اونایی که مرز نشینن باید بمیرن تا مرز رنگ بگیره و وسطی ها زیر نور هالوژن و شبنم سرشار شاهد عشق بازی دختر پسری باشن که مست و فارغ از هر چیزی چرخ زنان مقدمه همخوابگیشون رو مینویسن.


Friday, February 29, 2008

بینهایت

من بس دلم تنگ است ..... و .....


در انتظار بارانی زلال و تلخم...


همیشه اشک، زلال ترین و تلخ ترین چیزی بوده که به یاد دارم.




Monday, February 25, 2008

?

نبض اون تو دست من بود ولی دل من چرا تاپ تاپ میزد؟




- - - - -

براستی روشنی بخشِ کدامین دو کلبه ای، ای طرب؟
تب کویری ِکدام تنِ تفتیده ای، ای غزل؟
شهدِ شاپرک ناچشید کدام لاله زاری ای عسل؟


شبنم از لبان تو کام میگیرد
و دل از نگاه تو آرام


خوشا طربنازی ها که از کلام تو شکل میگیرد
خوشا کم قراری ها که در هوای تو اوج میگیرد

_________________


(شعر از خودم)

Sunday, February 24, 2008

Pristine taste

There is a lot of sticky words on my mind's body, trying to wash them by writing just make them more mess than before. You will lose the pristine taste of what you think at the time of writing.

Saturday, February 23, 2008

تو بگو چی کارت کنم؟

بخوای بهش محبت کنی و دست بکشی روش، پشتش سخته مثل سنگ و نمیفهمه ، خودشم که دست بزنی انقدر نرمه که له میشه و مالیده میشه به دستت. چی کارت کنم؟ حلزونه دیگه

خیلی از آدما همین مدلین، یعنی در عین حال که خیلی سخت هستن و نمیشه تماس داشت باهاشون خیلی هم نرم و آسیب پذیرن، اینه که نمیشه فهمید که کی چه جوریه.

پ.ن. : هیچوقت.

Friday, February 22, 2008

The Last?

دیگه حس میکنی که به آخرش رسیده. دیگه خیلی ساله که ازش گذشته پس باید تموم شده باشه بازی. همه کارتا رو رو کرده و تو دستشو نگاه کردی. همه آس و شاه و بی بی و همه رو جدا جدا گذاشتی رو میز و چند باره و چند باره چک کردی از هرکدوم همونقدری هست که باید باشه. نه زیاد تر نه کمتر. پس دیگه باید تموم شده باشه. خب جمع و جور میکنی که دیگه پاشی بری. بد جوری باختی و دیگه چیزی ، حتی آبرو و یا غروری هم نداری. پس بی سر و صدا باید جل و پلاستو جمع کنی بری و به جمع خونه به دوشا بپیوندی و شبا رو به امید روز نشدن طی کنی. میگذره و میگذره ولی انگار بازی رو ول کن نیست حریفت. بعد عمری که دیگه چیزی واسه از دست دادن نداری (غیر از خاطره های گنگ و نامفهومی از یه زمانی که تو بازی بودی که اگه اونو هم از دست بدی دیگه ...) بازم گیرت میندازه و تویی که دقیق همه چیز رو بررسی کرده بودی بهت میگه که تو جر زدی و من دستم پر بود که تو گذاشتی رفتی ولی عیبی نداره بیا یه دست دیگه هم بزنیم.


با لوندی خاص خودش (هیچوقت از دست این لوندیش فراری رو متصور نشدم) یه وری میشینه سر میز. چشمای درشت و نافهمیدنیش رو میدوزه رو کارتای دست خودش و یکی دو گره هم به ابروهای پر پشت قهوه ای تیره ش میندازه که من لابد فکر کنم دستش بد اومده. زکی!!خیال کردی من دیگه فریب این یکی بازیتو نمیخورم، تو دستت همیشه خوب بود و همیشه هم آس های تکراری داشت که هیچوقت من نمیدیدم و میدیدم و میخندیدم.

انگشتش رو گذاشت رو لبهاش و بیشتر فکرکرد همیشه میدونست اگه لباشو گاز بگیره من دیوونه میشم و این کار رو عمدن و سهوا میکرد و من هم بی اختیار با انگشت اشاره لبامو لمس میکردم و گاز میگرفتم لبمو که حواسم حمع بشه که نمیشد. کاشکی که نگام نکنه که بفهمه که هنوز همه در پشتی ها و تروجان هام به روش بازه. نگام نکرد ولی لبخند لوندش رو زد و بهم فهموند که هنوز میدونه که چی به چیه و دنیا دست کیه و هنوز به ناز یه نگاهش و اخم یه جوابش میتونه دست و لب من رو بگزه نه به اختیار که به تقدیر. آخر بی پناهی بودم وقتی که بدون اینکه نگاهم کنه و خیره رو دست بازیش یه چشمک هم زد به کارتا (لابد سرباز خاچ) و شعله ش رو چکوند تو فضای بینمون و خاکستر من رو به باد داد.


این یه وری نشستنش من رو همیشه عصبی میکرد حالا هم که با خواهش تمنا ازم خواستی باهات یه دست دیگه بازی کنم بازم دست ور دار نیستی؟ یه جور عدم قطعیت توشه که انگار میخوای هر لحظه میز رو ترک کنی. این رفتارت تو میز همیشه من رو عصبی میکرد و رو نروم بود. اعتماد به نفسم رو ازم میگرفتی که هیچ خاکم میکردی و به باد میسپردیش.

شال آبی رنگی که دور شونه هاش پیچیده بود آروم آروم از رو شونه های جذابش سر خورده بود و افتاده بود در نتیجه بوی خاص بین سینه هاش چشمام رو تو خودش کشیده بود و ته مونده هاش ریخته بود رو لبام که بوی بد جور خواب آوری رو میفرستاد تو دماغم. شاید اگه یه روزی مخدر بکشم همین باشه. یه بوی خیس و تند و گس که خنک بود من میبایستی همون جا میفهمیدم که چرا خنکه و ترکت میکردم که نکردم.

برق شهوت کبود رنگی ته چشماش خامم میکنه که از دستش یه دست کارت بگیرم. جایی برای چونه زدن نیست که بر بزن یا چیزی. وقتی بهت میگه که این دستت هستش و تو یادت رفته و میز رو ترک کردی!! تو باید قبول کنی. مگه راه دیگه ای هم هست؟

کارتا رو که برمیگردونی میبینی خالیه و دلت هری میریزه زمین، سفید سفید. دورو سفید جوری میگیرم تو دستم که پشتش یا چه فرقی میکنه روش معلوم نشه. ولی خواستن یه بار دیگه بودن باهاش خامت میکنه میشنی و تکون نمیوری و مثل آدم بزرگا و به روی خودت نمیاری. اون چی؟ اون میدونه دست من چیه؟ یا واقعا این من بودم که میز رو ترک کردم چند سال پیش؟ با شال خاکی رنگم مجبور میشم آروم عرق سرد پیشونیم رو پاک کنم.خنک بودو من میبایستی همون جا میفهمیدم که چرا خنکه و ترکت میکردم که نکردم. نمیدونم چرا نفسم بوی خاک میده؟


- حاضری؟
+ من همه چیزمو که بهت باخته بودم، دیگه سر چی میتونم بیام ؟
- هنوز مونده
+ نمیدونم از دستت کجا فرار کنم؟
- به بطن من...


چشمای بزرگ و نامفهمیدنیش رو نزدیک نزدیک کرد جوری که مثل همیشه بتونه با مژه هش مژه هامو گیر بندازه و مسخره م کنه. بوی تننش از من میگذشت و من فقط تونسم نفسم رو نگه دارم که جذبم بشه.

از دستم ریخت. خم شدم جمعش کردم و همه دستا رو دوباره چیدم جلو آینه و شالم رو کشیدم دور سرم و اومدم بیرون. نمیدونم باید کارتا رو پرت میکردم تو صورتش جوری که آینه بشکنه یا شاباش کنم سرش. بالاخره باید از باختنم یا بردنش یه کاری میکردم.



+ کی دست از سرم ور میداری؟
- ...


Thursday, February 21, 2008

چرا

امروز همه زورم رو زدم که ببینمش، خیلی وقت بود که هر کاری میکردم و با هر ترفندی میخواستم جلوش در بیام نمیشد. امروز به زور جلوی آینه وایسادم ولی...


بهتره برم به کارام برسم....این بار هم نشد. شاید یه روزی ....نه خیلی دور نه خیلی نزدیک

رد پا

هیچی قشنگتر از دونه های واپاشی شده انار روی برف نیست. حالا اگه کسی رد پاشو با دونه های انار رو برف ایون برات گذاشته باشه...

شکافت

آروم درش آورد و گذاشت پشتش، یه جور خاصی قایمش کرد، جوری که فقط بچه ها میتونن. ولی ضربه ش کاری تر از این حرفا بود، سینه ش رو شکافت و از پشتش هم گذشت و قلب قایم شده ش رو هم تکه پاره کرد.

Wednesday, February 20, 2008

خالی

اینجا نه سوژه ای واسه عکاسی هست نه نوشتن. امروز داشتم به دوستم میگفتم انگار آسمون اینجا رو نقاشی کردن و بعدشم با فوتوشاپ درستش کردن، خیلی خوبه ولی انگار که مصنوعی باشه. ایران که بودم همیشه دوربینم تو کوله پشتیم بود و کلی عکس میگرفتم. یه فوتو بلاگ هم زده بودم که کلی معروف شده بود. ولی اینجا چی؟ هیچی، خالی خالی
. نمیدونم ولی هیچوقت اون سیستمی رو که این همه ایرانی رو آواره کرد رو نمیبخشم. هیج جایی انگار که جا نداریم.

کاش

زیر گنبد کبود
یکی بود
یکی نبود



ای کاش که اون یکی هم نبود




تفت

من اگه نباشم کی میمره برات؟
کی اشکاتو پاک میکنه؟
کی موهاتو شونه میکنه؟
کی تحمل میکنه بار حرفای تو رو؟
کی دووم میاره لووس بازی های تو رو؟
کی تو رو به رویا میبره؟
کی وقتی از رویاهای بچگونه ت در اومدی به هیشکیِ هیشکی نمیگه که خجالت نکشی و ازش دیگه حرف نمیزنه؟
کی حرفات رو تا آخربا لبخند میشنوه؟

نمیخوام تو منو خورد کنی خودم جواب میدم: خیلی ها.

کی میذاره خودت بمونی و نمیخواد عوضت کنه؟
فقط من

?

بذار بگن ترسیدم
بذار بگن بریدم




پ.ن: شاید راست میگن

تزریق

تزریقش کردم زیر پوستم، همه جای پوستم. پوستم به فاصله سه میکرون ازم فاصه گرفت و پوششی شد برای تنم. ترکیب شد و حالا دیگه نمیدونم که اینجا خونه اونه یا من؟